دفتر شعر
۱۵۱ شعر در این دفتر
اسیر سنبل زلف تو گلعذارانندخمار نرگس مست تو هوشیارانند
جور اغیار و غم فرقت یار آخر شدعهد ناکامی عشاق فکار آخر شد
دل آئینه روی خدا شد چه بجا شدجان نور یقین گشت و دلم تیر بقا شد
جهان جای آرام و راحت نداردبجز محنت و رنج و زحمت ندارد
مئی که باده وصل تو در، دماغ کنددهان خم چو گشاید مرا سراغ کند
مرا قلم سخن از غیب و علم غیب کندکجاست آنکه در این نکته شک و ریب کند
خود را، ز قید هستی، آزاد کرد بایدزین خوبتر بنائی، بنیاد کرد باید
ای آیت مهر، وی معنی دادایزد ز کرم داد همه داد
دو، روز مطرب و ساقی گر اتفاق کنندوفاق در، می و خون در، دل نفاق کنند
اوست مولی که ز قید غمت آزاد کنداوست اعلا که خرابی تو آباد کند
آمد آن کس که جهان را همه ارشاد کندآخرین نامه حق را، زنو انشاد کند
عقل کل تا، به قدم از من و از ما دم زدجلوه حسن تو آن ما و منی بر هم زد
هیچ ملکی به شرف کشور ایران نشودبیش از این درهم و آشفته و ویران نشود
در بندِ توام ای بتِ تجریش به دربندبخرام به دربند ببین خستهٔ در بند
شاهدان کار تموچین کردهاندره به تبت رخنه در چین کردهاند
زلف را خوبان پر از چین کرده اندراه از این رخنه در چین کرده اند
حسن تو را، آفتاب و ماه نداردفر و شکوه تو پادشاه ندارد
عمر عزم بیوفایی میکندروز و شب مشق جدایی میکند
شد صبح وصل روشن یا ایها المدثرتا کی به خواب نازی ای دوست قُم فَاَنذَر
به می کشان صبحدم داد صلا پیر دیرکه ای صبوحی کشان صبح سعادت بخیر
روز جشن جم و هان نوبت جامست امروزجام ده جام که هر کار بکامست امروز
دلدار دوست ترک سفر کرد ساز بازیا رب بوصل او سبب خیر ساز باز
ای لعل تو شیرین و بیان تو شکرریزشیدای تو عالم همه چون خسرو پرویز
مطبوع اگر که مال بود جان اگر عزیزاین هر دو را به پای یکی مرد فرد ریز