دفتر شعر
۱۵۱ شعر در این دفتر
ای رخت آئینه مظاهر معبودوی سر کویت صفای کعبه مقصود
در لباس کثرت آن سر تا قدم وحدت درآمدمعنی وحدت عیان در کسوت کثرت درآمد
جم باز نظر به جام داردوین عیش علی الدوام دارد
دلم چو صعوه به زلف تو آشیان داردکه آشیانه سیمرغ زیر، ران دارد
هر آنکه جامه جان در محبتی بدریدبه قد و قامت خود خلعت شرف ببرید
تا دست من ای دوست به دامان تو شد بنددربند توام بسته و وارسته ز هر بند
ماه در، ابر بماند چو رخت جلوه نمایدغیر خورشید کسی حسن تو جانا نستاید
آمد به فرخندگی، روز نجات ابدروز نجات ابد، آمد حیات ابد
گر، رعیت را، به ظاهر لطفِ شه میپروردخود، رعیت پادشه را با سپه میپرورد
آنکه در نثر، به دعوی ید بیضا میکردکاش بر صفحه نظم تو تماشا میکرد
هست مرد را، ترک می بعیدویژه روز وصل خاصه صبح عید
مه من تنگتر از پسته خندان دهان داردمسلم چشمه آب بقا زیر زبان دارد
همچنان تیر که ناگه ز کمان میگذرداز من آن ترک کماندار چنان میگذرد
آنکه غایب ز نظر بود عیان میگذردتکسواریست عجب گرمعنان میگذرد
بر سر خاکم اگر یار گذاری بکندروح باز آید و با جسم قراری بکند
پرده وهم برانداز بتا، تات ببینندتا که سیرت عرب و کرد و لر وفات ببینند
سرای میکده را گو همیشه باز کنیددری جز این در اگر باز شد فراز کنید
گرچه بر پیر و جوان دادن جان شاق آمدلیک عاشق به چنین مرحله مشتاق آمد
خون من گر خورد آن نوش دهن نوشش باددل بخون همه آلوده لب نوشش باد
دوستان از راستی کم فکر تل و ول کنیدمی توانید آنچه آخر می کنید اول کنید
چه باشد تن گر او را جان نباشدچه باشد جان اگر جانان نباشد
تا ماه مرا بررخ زلف سیه افشان شددر ظلمت شب خورشید پیدا شد و پنهان شد
ای آستانت خلد مخلدوی پاسبانت عقل مجرد
در حق تو کس را سر انکار نباشدناحق بود آن کس که به اقرار نباشد