دفتر شعر
۱۵۱ شعر در این دفتر
گر جهان دشمن جانند مرا جانان دوستهمه مغز است نصیب من و از آنان پوست
دوش در بر داشتم خورشید، ماه آمد گذشتماه را تصویر میکردم که شاه آمد گذشت
هر که زد بر آب و آتش حرق و غرقش باک نیستتنبل و منبل براه عاشقی چالاک نیست
قبله عالم و آدم همه جا کوی من استروی دلها چو، به حق درنگری سوی من است
هر آنکه واقف دم نیست بی شک آدم نیستنه آدم است هر آنکس که واقف دم نیست
در ارض و سما غیر تو شمس و قمری نیستوز شمس و قمر جز تو نشان و اثری نیست
معدوم گشت انصاف منسوخ شد مروتمرفوع شد عدالت مقهور شد فتوت
روشنیم سر تا پا گر زمانه تاریک استگلشنیم پا تا سر راه وصل باریک است
هر که حق گفت چو منصور نصیبش داراستبر سر دار شدن مرد خدا را کار است
پادشاهان را خبر از عالم درویش نیستپادشاهی جز خیال و خواب و مستی بیش نیست
هر که آمد گل ز باغ زندگانی چید و رفتعاقبت بر سستی اهل جهان خندید و رفت
عاشق جانانه از جان بگذردجان کند قربان جانان بگذرد
صبح مؤذن چو کرد وصف تو بر بام، دادباده روشن بزن، تا به شب از بامداد
چند بباید زدن از داد، داددادرس آمد که دهد داد، داد
دادن جان گرچه بر ابناء عالم شاق بودلیک عاشق این هنر را، از ازل مشتاق بود
تا نسیم صبح، بر جهان وزیددر چمن شکفت نوگل امید
صبحدم مغ بچه گان صف در میخانه زدندبنگاهی ره هر عاقل و دیوانه زدند
ماه من گر طرف کاکل بشکندرونق بازار سنبل بشکند
چشم تو آهوی ختن پروردلعل لبت در عدن پرورد
پیش بینان همه گفتند کسی می آیدبدل او به غلط نیز بسی می آید
یار آنقدر، به حسن بنازید و ناز کردکش روزگار هستی خود را نیاز کرد
خورشید اگر زانکه به سیمای تو مانداز چیست به پیش تو تجلی نتواند؟
نمیدانم چرا ساقی به کف ساغر نمیگیردسر آمد دور مشتاقان چرا، از سر نمیگیرد
معاشران به خدائیتی ثواب کنیدحدیث نغز مرا، زینت کتاب کنید