دفتر شعر
۱۱۱ شعر در این دفتر
زهی نام تو سر دفتر کتاب نکته دانی رابلند از نام تو افسر بسر کنز معانی را
دمی خواندم من خاکی کتاب آسمانی راکه دانستم ز دل پاکی علوم دو جهانی را
برافکن پرده از رخسار یارابکن مست از می دیدار مارا
نموده رخش تا جمالی مرابدل بسته نقش خیالی مرا
روا مدار که با خنجر ستم ما رابقول مدعیان بیگنه کشی یارا
بدست غیر مده زلف پرشکن یارامکن ز پنجه غیرت شکسته دل ما را
اگر چه رفتی و کشتی ز دوریت ما رابیا که جز تو نخواهیم خونبها یارا
ای عشق تو مدعای دل هاهم راحت و هم بلای دلها
عمری طلب رازی کردم به در دلهاتا شد به دلم باری حل هم مشکلها
الصلا ای عشق رهبر الصلاعقل گمره را بره بر الصلا
ندارد مه چو یارم روی زیبااگر دارد ندارد موی زیبا
ساقی بیا در جام کن آنباده گلفام راتا ریشه از دل برکنم خار غم ایام را
بلبل که ز عشق گل نالد به گلستانهاشب تا سحر ار نبود از زاریم افغانها
مکن ناصحا منع من از حبیبکه بی گل نیارد بسر عندلیب
زهی روی تو خورشید جهانتابندارد بی تو خورشید جهان تاب
مگر فکنده به رخ یار من نقاب امشبکه روشنست جهان همچو آفتاب امشب
مرا در خلوت دل خانه هستدرآن خانه بت جانانه هست
روی تو که رشگ آفتابستاز رشگ دل آفتاب آبست
سحرگاهان که بگشاده در دوستتمنا برد ما را تا بر دوست
ای صبح وصال ما ز رویتوی شام فراق ما ز مویت
بدل عمریست می ورزم خیالتبدین امید تا بینم جمالت
بدل بنشسته تا نقش خیالتنظر نگشاده ام جز بر جمالت
ساقیا جرعه شراب کجاستمطربا نغمه رباب کجاست
ای آنکه ترا بمن نظر نیستمنظور بجز توام نظر نیست