دفتر شعر
۱۱۱ شعر در این دفتر
سودی نرسد بجز زیانشسودای تو هر کرا بسر نیست
چشمت که بلای چشم آهوستصیاد ستمگر و جفا جوست
این دل که جنون همیشه اش خوستدیوانه عشق آن پریروست
از این غیرت دلم چون غنچه خونستکه دشت از خون غیرت لاله گونست
نمیدانم دلم را حال چونستهمیدانم که از دست تو خونست
رخش که از نظر خلق جمله محجوبستعیان بدیده معنی ز صورت خوبست
نه تنها ظهور صفاتت بذاتستکه آئینه روی ذاتت صفاتست
ای صفاتت همه آئینه ذاتجلوه ذات تو آئین صفات
لعل تو که معدن حیاتستاز حسرت آن حیات ماتست
روی تو که آئینه رخسار تجلیستتابنده چو خورشید ز انوار تجلیست
هر سحر کز آن دو چشم جادوستصد معجزه با کرشمه با اوست
هر سرو سهی که بر لب جوستشرمنده سرو قامت اوست
سروی چو قدت جلوه کنان گه بچمن خاستکز جلوه چو گلزار همه شهر بیار است
باده عشق تو امروز نه در جام منستکز ازل تا به ابد باده انعام منست
گرم ز زلف سیاه تو دست کوتاهستکمند یاد تو پیوند جان آگاهست
آن یار که دی از بر من بار سفربستگویابهلاک من مهجور کمر بست
یاری که وداعم ننمود و بسفر رفتگو رو بسلامت که ز راه تو خطر رفت
نه تنها شبم تیره از موی اوستکه روزم همه روشن از روی اوست
مرا قبله جان کنون روی اوستکه محراب دل طاق ابروی اوست
ای روشنی چشم مرا روی تو باعثوی تیره گی بخت مرا موی تو باعث
ای خاک پایت بر فرق من تاجفرقم بتاجی گردیده محتاج
ای قفل دل ما را لعل لب تو مفتاحمفتوح نما باری قفلم ز دل ای فتاح
منم که با مژه تر کنم گهر سوراختوئی که کرده ز تیر غمم جگر سوراخ
بلبلا نعره مستانه مبارک باشدپیش گل خواندن افسانه مبارک باشد