دفتر شعر
۱۱۱ شعر در این دفتر
دل گرچه ترا بمن نباشدجان بی تو مرا بتن نباشد
کسی کان غم دلستانی نداردچو جسمی بودآنکه جانی ندارد
گذر چون ترا بر مقامم فتادهمای سعادت بدامم فتاد
دلی دارم ز عشق آن پری زادبزنجیر جنون پا بست بیداد
گرم صد ره زنی با تیغ بیدادبه پیش کس نخواهم زد رهی داد
یارم که سر وفا ندارددر سر بجز از جفا ندارد
چو مرغم تا قفس بنیاد کردنداسیر دام آن صیاد کردند
کسیکه ذوق تمنای دوستان داردمگر که شوق تمنای بوستان دارد
نخستین دم که عالم آفریدندپی ایجاد آدم آفریدند
ز رویش دسته گل آفریدندز مویش جعد سنبل آفریدند
مرا تاعشق او ارشاد کردندمرید عشق را آزاد کردند
گریه عاشقان سحر باشدکه سحر گریه را اثر باشد
تا مرا نور در بصر باشدبجمال ویم نظر باشد
دنیا مطلب که نیست جاویدبگذر ز وی و مدار امید
خرم دل یاری که نگارش چو سفر کردخود دست در آغوش وداعش بکمر کرد
ای ز لبت کام ما چون نیشکر لذیذوی ز تو درجام ما باده احمر لذیذ
بیا ای از رخت چشم بدان دورمکن از خویش نیکان را تو مهجور
ای بیخبر از وفای دیگرهر دم چه کنی جفای دیگر
سرنهادم برت بخاک نیازتا تو بر گیریش بخنجر باز
بهار آمد ای بلبل خوش نفسبنال از اسیری چه من در قفس
درآمد از درم مه خلعتی دوشگرفتم تا سحر تنگش در آغوش
نه تنها دین و دل برد از نگاهشکه روزم کرده شب زلف سیاهش
ای نهان از توام بجام اخلاصای بجان از توام نهان اخلاص
ای لعل می آلودت از جوش شکر فیاضچون بهر کف جودت هر سوز گهر فیاض