دفتر شعر
۱۱۱ شعر در این دفتر
ای که با نیکان طمع داری که یا بی ارتباطبا بدان منشین که باایشان مضر است اختلاط
ای خدایت زهر بلاحافظمن برفتم ترا خداحافظ
گیرم از خلق توانکرد نهان فعل شنیعکی توانکرد ز خالق که بصیر است و سمیع
یکی روز رفتم بگلگشت باغکه از بلبل و گل بگیرم سراغ
مرا اتفاق از هجوم مخالفزمانی توقف نشد در مواقف
کسیکه عشق تو بر نقد دل شدش صرافچو زرخالص از هر غشی نماید صاف
خدای یکتا بداد ما را دویار زیبا نجیب و عارفدویار زیبا بداد ما را خدای یکتا نجیب و عارف
چو بلبلی که بود آن بگلستان مشتاقدلم بود بجمال تو دلستان مشتاق
بیشتر زانکه رسد باده ز روئیدن تاکمست دیدار تو بودم بدل و دیده پاک
هرسو که کنی روتو بدینشکل و شمایلگردند ترا عارف و عامی همه مایل
عمریست تا چو شمع بخدمت ستاده ایمپروانه وار جهان بهوای تو داده ایم
ای روی نکرده هیچ سویمسوی تو بود مدام رویم
زهی مصحف رو که در وی رقمزابرو و انف است نون والقلم
اکنون که بطره ات اسیرمهر دم چه زنی زغمزه تیرم
من جز تو کسی دگر ندارمفریاد رسی دگر ندارم
ز گل و گلاب و ز لاله پیاله می جویموزین دو نیز شراب دوساله میجویم
من خونین جگر داغی که از هجران بدل دارمندارد مرهمی دیگر بغیر از وصل دلدارم
نه این زمان ز می جلوه تو من مستمکه سالهاست از این باده کهن مستم
سالها شد که به دل نقش مرادی دارمدیدهٔ جان به رخ حور نژادی دارم
بیا که تشنه لعلت چو آب یاقوتمببین که خون جگر بی لبت بود قوتم
ای ز نور تو چشم جان روشنجان چو باشد همه جهان روشن
ندانم آخر از داغ دل منچه گلها سربرآرد از گل من
چو بسمل کردی و بردی دل منبیا باری بگو کو بسمل من
نه تنها منزل او شد دل منکه شد بر درگه او منزل من