دفتر شعر
۶۲ شعر در این دفتر
الحَمدُ لِخالِقَ البَرایاوالشُکرُ لِواهِبَ العَطایا
آن سایۀ رحمت الهیآن مظهر لطف پادشاهی
ای مقصد هر امیدواریبخشندۀ هر گناهکاری
فرخنده شبی نشسته بودمدر بر رخ غیر بسته بودم
خواهم ورقی نوشتن از عشقکآسان نتوان گذشتن از عشق
این طرفه حکایتیست بشنووز عشق روایتیست بشنو
بربود دلم به غمزه ماهیدر کشور حسن پادشاهی
گو ای مه آسمان خوبیوی گلبن بوستان خوبی
کای دل شده مبتلای عشقتتا چند کشم بلای عشقت
در عشق تو دل ز دست دادمبر خویش در بلا گشادم
عشق تو گشود آبم از چشمعشق تو ربود خوابم از چشم
چون باد صبا از آن غماندوزاین قصه شنید از سر سوز
کای هرزهدرای بادپیمایوی شیفتهرای بی سروپای
در عشق به جز بلا ندیدندجز درد دل و عنا ندیدند
این راه نکرد هیچ کس طیکس زنده برون نرفت از حی
این فکر مخالف از کجا خاستفکری نکنی که این چه سوداست
چون باد صبا از آن پریوشاین قصه شنید شد مشوش
گو ای رخت اوج حسن را ماهسر تا قدمت لطیف و دلخواه
دردا که دلم اسیر غم شداندوه فزود و صبر کم شد
دارم ز غم تو ای پریوشچشمی و دلی پر آب و آتش
ای فکر محالت از کجا خاستفکری نکنی که این چه سوداست
زو باز چو باد نوبهاریبشنید همان فغان و زاری
گو ای شده از ره خرد دورگشته به هوای خویش مغرور
از ما طمع وصال داریالحق هوسی محال داری