دفتر شعر
۶۲ شعر در این دفتر
وصلم نشود تو را میسربگذار حدیث وصل و بگذر
ای گمره دل ز دست دادهدر دام غم بلا فتاده
چون باد شنید این از آن ماهاین قصۀ غمفزای جانکاه
گو ای بت مهوش دلآرامیارب که خجسته بادت ایام
در غصه هجر اگر بمیرمحقا که دل از تو برنگیرم
برمن در وصل خویش بگشایبر نالۀ زار من ببخشای
دردا که دل از غمت بفرسودوز وصل تو یک نفس نیاسود
چون باد نسیم نوبهاریدید آن همه عجز بیقراری
کای غمزده ترک این هوس کندم درکش و این حدیث بس کن
حقا که نیابی از لبم کامضایع چه کنی درین غم ایام
هم قصه زلف ما فرو پیچهم یاد دهان ما مکن هیچ
رخسارم اگر چه دل فروزدبس خرمن عاشقان بسوزد
چون دید صبا که آن دلآزاربگشود در جفا دگر بار
گو ای بت سرکش جفاکیشزین بیش مدار دورم از خویش
چشمم ز غمت پرآب تا کیوز هجر تو دل کباب تا کی
بگذر ز جفا و ناز بگذاروین شیوۀ جانگداز بگذار
از درد دلم خبر نداریزان فارغی از فغان و زاری
یک روز شنیدهام که بلبلمیگفت ز شاخ سرو با گل
القصه چو این فغان و زاریبشنید نسیم نوبهاری
در حال که این حدیث دلسوزبشنید ز باد آن دلافروز
گو ای شده مست بادۀ عشقفرهادصفت فتادۀ عشق
خورشید وصال ما برآیدبر تو شب هجر ما سرآید
شبهای جداییات شود روزدر هجر شوی به وصل پیروز
ای غمزدۀ شکستهخاطردلشاد شوی به وصلم آخر