دفتر شعر
۱۱۸ شعر در این دفتر
بر چهره خوب تو فشاندیم ثناجان و دل و دیده هر سه کردیم فدا
از قطره آب نطفه بنگاشت مرابر خدمت خود به فضل بگماشت مرا
با عشق روان شد از عدم مرکب ماروشن ز شراب وصل دائم شب ما
در هجر تو کار بی نظام است مراشیرین همه تلخ و پخته خامست مرا
ای شاخِ امیدِ وصلِ عاشق به بر آای ماه ز برجِ بیوفایی به در آ
از هجرِ تو چیست جز ملامت ما راکردست درین شهر علامت ما را
گر نه سبب تو بودی ای دُرّ خوشابآدم نزدی دمی درین کویِ خراب
چشمی دارم همه پر از صورت دوستبادیده مرا خوشست تا دوست دروست
پیش تو رهی چنان تباه افتاده استکز وی همه طاعتی گناه افتاده است
ما را بجز این زبان زبانی دگر استجز دوزخ و فردوس مکانی دگر است
بیرون ز همه کون درون دل ماستوزخلق جهان بیک قدم منزل ماست
در قصه عشق تو بسی مشکلهاستمن با تو بهم میان ما منزل هاست
ما را همه هر چه هست ایثار تو راستگوش از قِبَلِ سَماعِ گفتار تو راست
دریای ملاحتی و موج حسناتقانون مکرماتی و ذات حیات
روز از هوست پرده بیکاری ماستشهباز غمت حجره بیداری ماست
آوه که دلارام دلم برد و گریختپیمان بشکست و اسب هجران انگیخت
در کوی تو سرگشته شوم باکی نیستکو دامن عشقی که برو چاکی نیست؟
دزدیده رهی ز تو خیالی بنگاشتبر دیدن آن خیال عمری بگذاشت
وصف تو چه جای حکمت اندیشانستخاک کف پای تو سرمه دل ریشانست
گر پای من از عجز طلبکار تو نیستتا ظن نبری که دل گرفتار تو نیست
آسایش صد هزار جان یکدم توستشادان بود آندل که در آندل غم توست
بسیار خلایق اند جویان رهتکشته شده عالمی بهول سپهت
امروز که ماه من مرا مهمانستبخشیدن جان و دل مرا پیمانست
زنجیر معنبر تو دام دل ماستعنبر ز نسیم او غلام دل ماست