دفتر شعر
۱۱۸ شعر در این دفتر
جز گرد دلم گشت نداند غم تودر بلعجبی هم بتو ماند غم تو
دل کیست که گوهری فشاند بی تویا تن که بود که ملک راند بی تو
ای عقل اگر چند شریفی دون شووی دل زدلی بگرد و خون شو خون شو
گر آب دهی نهال خود کاشتهو ر پست کنی بنا خود افراشته
در عشق تو بی سریم سرگشته شدهوز دست امید ما سررشته شده
قصه چکنم حیلت و رنگیم همهوز رفتن راه راست لنگیم همه
تا در ره عشق او مجرد نشویهرگز ز خودی خویش بیخود نشوی
با فاقه و درد همنشینم کردیبی خویش و تبار و بی قرینم کردی
با داده حق اگر تو راضی باشیاز همچوئی کی متقاضی باشی
با خلق میامیز که مغرور شویدر خلق بمانی و از او دور شوی
گشتم به هوس گرد بد و نیک بسیحاصل نشد از عمر مرا جز هوسی
بنمای رهی که ره نماینده توئیبگشای دری که در گشاینده توئی
نور دلی ارچه جفت نارم داریتاج سری ارچه خاکسارم داری
گفتم صنما نگر که جانان منیاکنون که همی نگه کنم جان منی
گرزین دل سوخته برآید شرریدر دایره ثری نماند اثری
ای ماه برآمدی و تابان گشتیگرد فلک خویش خرامان گشتی
تولاله سرخ و لؤلؤ مکنونیمن مجنونم تو لیلی مجنونی
شهری همه بنده و رهیگان داریعالم همه پر ز آشنایان داری
در چشم منی روی بمن ننمائیواندر دلمی هیچ بمن نگرائی
اندر دل من بدین عیانی که توئیوز دیده من بدین نهانی که توئی
در صورت اگر موسی و هارون آئیبر صورت جبرئیل بیرون آئی
تا شمع صفت مجردی نگزینیدر صفه جمع اولیا ننشینی