دفتر شعر
۱۱۸ شعر در این دفتر
دیدی ملکی که دست درویش گرفتآنگه بنواخت در بر خویش گرفت
ما را سر سودای کس دیگر نیستدر عشق تو پروای کس دیگر نیست
یکدانه ز حق هر که در گردن تستآن دانه بنزدیک خدا رهزن تست
اند رهمه عمر من شبی وقت صبوحآمد بر من خیال آن راحت روح
گفتم چو دلم با تو قرین خواهدبودمستوجب شکر و آفرین خواهد بود
جز عشق تو بر فلک دلم شاه مبادوز راز من و تو خلق آگاه مباد
ز اول که مرا عشق نگارم بربودهمسایه به شب ز نالهٔ من نغنود
مردی که براه عشق جان فرسایدآن به که بدون یار خود نگراید
جوینده تو همچو تو فردی بایدآزاد ز هر علت و دردی باید
یکبار بکوی ما گذر باید کرددر صنع لطیف ما نظر باید کرد
بامات همی نهفته رازی بایدوزمات همی بخود نیازی باید
شبهای فراق تو کمانکش باشدصبح از بر او چو تیر آرش باشد
رو گرد سراپرده اسرار مگردکوشش چه کنی که نیستی مرد نبرد
در عشق تو، گبر ناب من دانم بوددل سوخته، جان کباب من دانم بود
آن دل که تودیدی همه دیگر گون شدو آن حوض پر آب ماهمه پر خون شد
این دیده من همه جمالت خواهدطبع دل من بوی وصالت خواهد
آنکس که ببندگی قرارش باشدبا نیک و بد خلق چکارش باشد
از بی ادبی کسی به جائی نرسیددریست ادب بهر گدائی نرسید
اندر ره فقر دیده نادیده کنندهر چه ز حدیث اوست نشنیده کنند
با صنع تو هر مورچه رازی داردبا شوق تو هر سوخته رازی دارد
روزی که سر از پرده برون خواهی کرددانم که زمانه را زبون خواهی کرد
بر همت من زمانه را ناز نماندبر دیده من سپهر را راز نماند
در باغ جمال تو دری بگشادندتا خلق ز تو در طمعی افتادند
دل را اثر روی تو گل پوش کندجان را سخن خوب تو مدهوش کند