دفتر شعر
۱۱۸ شعر در این دفتر
این درویشان ز وصل بوئی دارندگوئی ز شراب مهرجوئی دارند
غم خواره آنم که غم من نخوردفرمانبر آنم که دل من ببرد
تا دل زعلایقت یگانه نشودیک تیر ترا سوی نشانه نشود
دانی که ترا عشق چه میفرماید؟گر نفس و هوی را تو بکشتی شاید
گر دامن دیدار تو بر چنگ آیدسهل است که پای عمر بر سنگ آید
او نیک و بد مرا نکو میداندتو خواه بگو خواه مگو میداند
بادی که ز کوی عشق تو برخیزداز خاک جفا صورت مهر انگیزد
هر درد که زین دلم قدم برگیرددردی دگرش بجای در برگیرد
قومی که زهر چه دون ما پاک زدندآتش ز غمان دل در افلاک زدند
آن را که به دوستی ورا مست کنندعالم همه در همت وی پست کنند
درویش برو حق عبادت بگزارشکر کرمش در همه ساعت بگزار
تا بادل من گرفتی ای جان تو قرارمن دیده خویش کرده ام لؤلؤ بار
گفتی مگذر بکوی ما در مخمورتا کشته نشی که خصم ماهست غیور
گفتم چه نهم پیش دو زلف تو نثارگر هیچ بنزد چاکر آئی یکبار
اندر همه عمر من شبی وقت نیازآمد بر من خیال معشوقه فراز
ای دُرّ به چنگ آمده در عمر درازآورده تو را ز قعر دریا به فراز
اول تو حدیث عشق کردی آغازاندر خور خویش کارما را میساز
ای واقف اسرار ضمیر همه کسدر حالت عجز دستگیر همه کس
دل زان خواهم که بر تو نگزیند کسجان زآن که نزد بی غم عشق تو نفس
از باد صبا خسته شود رخسارشچون آینه کز نفس رسد زنگارش
یک تیر بنام من ز ترکش برکشوآنگه بکمان عشق سخت اندرکش
خون شد دل مسکین ز جگر خاری دلهم بگذرد ایام غم و خواری دل
من آن توام تو آن من باش ز دلبستاخی کن چرا نشینی تو خجل
در هجر همی بسازم از شرم خیالدر وصل همی بسوزم از بیم زوال