دفتر شعر
۱۲۰ شعر در این دفتر
چشمی دارم همه پراز صورت دوستبا دیده مرا خوشست تا دوست در اوست
جز خدمت روی تو ندارم هوسیمن بی تو نخواهم که برآرم نفسی
گفتم چو دلم با تو قرین خواهد بودمستوجب شکر و آفرین خواهد بود
دیدیم نهان گیتی و اصل جهاناز علت و عار برگذشتیم آسان
در بر آنرا که چون تو یاری باشدگر ناله کند سیاه کاری باشد
نیست عشق لایزالی را در آندل هیچ کارکو هنوز اندر صفات خویش ماندست استوار
معبود خودی وعابد خویشتنیزیرا که برای خود کنی هر چه کنی
من که باشم که بتن رخت وفای تو کشمدیده حمال کنم بار جفای تو کشم
بربندم چشم خویش و نگشایم نیزتا روز زیارت تو ای یار عزیز
در عشق تو داد من ستم های تو بادجانی دارم فدای غم های تو باد
عالمی در وادی عشق تو سرگردان شدندتا که یابد بر در کعبه قبولت بر و بار
چون وصال یار نبود گو دل و جانم مبادچون شه و فرزین نماند خاک بر سر فیل را