دفتر شعر
۶۴ شعر در این دفتر
من و دیدن رقیبان هوسناک تو رارو که تا دم زدهام سوختهام پاک تو را
ای فلک خوش کن به مرگ من دل یار مرادلگران از هستیم مپسند دلدار مرا
من نه آن صیدم که بودم پاسدار اکنون مراورنه شهبازی ز چنگت میکشد بیرون مرا
عشقت زهم برآورد یاران مهربان رااز همچو مرگ بگسست پیوند جسم و جان را
چون پیش یار قید و رهائی برابر استآن جا اگر روی و گر آئی برابر است
دلم که بیتو لگدکوب محنت و الم استخمیرمایهٔ چندین هزار درد و غم است
در عین وصل جز من راضی به مرگ خود کیستصد رشک تا سبب نیست با خود درین صدد کیست
به عزت نامزد شد هرکه نامد مدتی سویتبه این امید من هم چند روزی رفتم از کویت
نمیگفتم که خواهد دوخت غیرت چشمم از رویتنمیگفتم که خواهد بست همت رختم از کویت
آن که چشمت را ز خواب ناز بیداری نداددلبری دادت بقدر ناز ودلداری نداد
یارب چه مهر خوبان حسن از جهان برافتدگیرد بلا کناری عشق از میان برافتد
بخت چون بر نقد دولت سکهٔ اقبال زدهم شب شاهی در درویش فرخ فال زد
الهی تا ز حسن و عشق در عالم نشان باشدبه کام عشق بازان شاه حسنت کامران باشد
مهی برفت ازین شهر و شور شهر دگر شدکه از غروب و طلوعش دو شهر زیر و زبر شد
ساربانا پرشتابان بار ازین منزل مبندبس خرابم من یک امروز دگر محمل مبند
تبارک الله ازین پادشاه وش صنمیکه مردمش ز بت خود عزیزتر دانند
حسن تو چند زینت هر انجمن بودروی تو چند آینهٔ مرد و زن بود
آزردهام به شکوه دل دلستان خودکو تیغ که انتقام کشم از زبان خود
دل میشود هر روز خون تا او ز دل بیرون شودامروز هم شد اندکی فردا ندانم چون شود
شعلهٔ حسن تو بالاتر ازین میبایدبرق این شعله هویداتر ازین میباید
روی ناشسته چو ماهش نگریدچشم بیسرمه سیاهش نگرید
بهر تسخیر دلم پادشهی تازه رسیدفکر خود کن که سپه بر در دروازه رسید
باز جائی رفتهام کز روی یارم شرمسارروی برگشتن ندارم شرمسارم شرمسار
ما به یارانیم مشغول و رقیب ما به یاریا به یاران میتوان مشغول بودن یا به یار