دفتر شعر
۶۴ شعر در این دفتر
آن که شد تا حشر لازم صبر در هجران اومرگ بر من کرد آسان درد بی درمان او
گشت دیگر پای تمکینم سبک در راه اوصبر بی لنگر شد از شوق تحمل گاه او
قیاس خوبی آن مه ازین کن کز جفای اوبه جان هرچند رنجم بیشتر میرم برای او
چون جلوهگر گردد بلا از قامت فتان توصد ره کنم در زیر لب خود را بلاگردان تو
شدم از گریه نابینا چراغ دیدهٔ من کوسیه گردید بزمم شمع مجلس دیدهٔ من کو
گرچه دیدم بر عذار عصمتت خال گناهچشم از رویت نبستم روی چشم من سیاه
چون نیست دلت با من از وصل تو هجران بهاین لطف زبانی هم مخصوص رقیبان به
شده خلقت چو گریبان کش دلهای همهچون روان بر سر کویت نبود پای همه
دارم از دست تو بر سر افسر بیغیرتیمیبرم آخر سر خود با سر بیغیرتی
یزک سپاه هجران که نمود پیشدستیعجب ار نگون نسازد علم سپاه هستی
برای خاطر غیرم به صد جفا کشتیببین برای که ای بیوفا کرا کشتی
به مهر غیر در اخلاص من خلل کردیببین کرا به که در دوستی بدل کردی
به بازی آفتاب را چه گفتم ماه رنجیدیدلیرم کردی اول در سخن آنگاه رنجیدی
چو دلگشای رقیبان شوی به لطف نهانیزبان بنده ببندی به التفات زبانی
دگر از بهر من زد دار عبرت سرو بالائیحریفان میکنید امروز یا فردا تماشائی
هر کجا حیرانم اندر چشم گریانم توئیروی در هرکس که دارم قبلهٔ جانم توئی