دفتر شعر
۶۴ شعر در این دفتر
هان ای دل هجران گزین در جلوه است آن مه دگرتشریف استغنا مکن بر قد من کوته دگر
بترس از آن که درآرد سر از دهان من آتشبه جانب تو کشد شعله از زبان من آتش
سخن درست بگویم اگرچه میترسمکه آتش از دهنم سر برآرد از اعراض
داردم در زیر تیغ امروز جلاد فراقتا چه آید بر سرم فردا زبیداد فراق
وصل چون شد عام از هجران بود ناخوشترکخاک هجران بر سر وصلی که باشد مشترک
چون من کجاست بوالعجبی در بسیط خاکآب حیات بر لب و از تشنگی هلاک
این منم کز عصمت دل در دلت جا کردهاماین منم کز عشق پاک این رتبه پیدا کردهام
هرگز از زلف کجت بیپیچ و تابی نیستمصید این دامم از آن بیاضطرابی نیستم
منم شکسته نهال ریاض عشق و گلیز دهر میکند امسال غالبا بیخم
به خوبی ذرهای بودی چه در کوی تو جا کردمبه دامن گرم آتشپارهای اما خطا کردم
منم کز دل وداع کشور امن و امان کردمز ملک وصل اسباب اقامت را روان کردم
به دعوی آمده ترکی که صید خود کندمدل از تو میکنم ای بت خدا مدد کندم
نخست آنکس که شد در بند انکار تو من بودمولی آن کس که گشت اول گرفتار تو من بودم
دو روزی شد که با هجران جانان صحبتی دارمدرین کار آزمودم خویش را خوش طاقتی دارم
دانسته باش ای دل کزان نامهربانت میبرمگر باز نامش میبری بیشک زبانت میبرم
چراغ خود دگر در بزم او بینور میبینمبهشتی دارم اما دوزخی از دور میبینم
بود دی در چمن ای قبلهٔ حاجتمنداندل ز هجر تو و وصل دگران در زندان
بیرون شدم از بزمت ای شمع صراحی گردنانهم دشمنی کردم به خود هم دوستی با دشمنان
کسی هم بوده کز شوخی بزور یک نظر کردنتواند صد هزاران خانه را زیر و زبر کردن
چند چشمت بسته بیند چشم سرگردان منچشم بگشا ای بلاگردان چشمت جان من
گدای شهر را دانسته خلقی پادشاه منوزین شهرم سیهرو کرده چشم روسیاه من
اگر خواهی دعای من کنی بر مدعای منبگو بیمار عشق من شود یارب فدای من
دلم آزاد از دامش نمیگردد چه دامست اینزبانم کوته از نامش نمیگردد چه نام است این
در حلقه بتان است سر حلقه آن پری رودر گوش حلقه زر بر دوش حلقه مو