دفتر شعر
۶۸ شعر در این دفتر
نظم بدیع و نثرت ای نازنین شمایلهر کو شنید گفتا،لله در قایل
تعلیق کرده بر صفحات مصورشهر حرف او ز گنج معانیست گوهری
دیوانه صفت بسته زنجیر بلا شدروی آن دلربای مهر گسل
فتنه با خالهاش گشت ای دلمی مغانه که مرد افکن است و توبه شکن
چه سود از حرف رندی مشرب رندانه می بایدای خوش آن شبها که با افسانه میلی داشتی
کاز دهر، صفا گشته بکلی زایلخالی ز غبار یکدگر یک ساعت
چون شیشه ساعت نتوان یافت دو دلدلا هرگز منه از کوی دلبر یکقدم بیرون
می ندانم تو را چه نام کنمآری آری . مذهب عاشق ز مذهب ها جداست
ذمش نتوان به مهمل دیباچهشرحی است که احتیاج تامست بر او
هنوزم جوانست مشکین قلمتوانم هنوز از خفی و جلی
نوشتن که العبد سلطانعلیحریم حرمت کوی تو جنت ابرار
چون شمع همه سوختن آموخته امای آنکه دل چو سنگ و آهن داری
شکر لب و شیرین حرکاتند همهاز آدمیان غرض همین ایشانند
گشت بی صبری من موجب رسوایی منیکی را برآری و خانی دهی
همه دانند کاز بیداد آن پیمان گسل گویممن بیچاره را ایشوخ جان از تن برآوردی
ستاره وار بسی دیده در کمین من استنمیدانم چرا با عاشق خود یار ننشیند
از خاک برگرفته ی باد صبا منمای سینه مکش آه و نگهدار نفس را
در معرکه یلان زنی را مفرستجایی که بود معرکه هشیاران
پیش ما رسم بیوفایی نیستدیرگاهی است تا انیس منی
بهتر از گوشه میخانه ندیدم جایییا رب آن منزلتم بخش که از حسن قبول
ز اندازه برون بی سر و سامانی منهر چند بحال خویشتن می نگرم