دفتر شعر
۶۸ شعر در این دفتر
در گردن جان من کمند افکندهکاکل نه که . از برای مرغ دل من
شرمی از سابقه بندگی ما بادشسرو بلند مرتبه عالیجناب ما
خشک شد کشت امید ما و شد قحط وفاز آتش دل تا در آب چشم بارانی نماند
سوی هندوستان روم کآنجاکار اهل هنر نکو رفته
نیاساید دمی از گریه چشم اشکبار منگهی بر بخت من گرید گهی بر حال زار من
من چه کردم که مرا از نظر انداخته ایبرده ای دل ز من و با دگران ساخته ای
رنجند از هم دوستان اما نه این مقدارهاپیرم و سست و از این حال پریشانم سخت
یاری اغیار و اغیاری یارم می کشداین است به بین آفت دین و دلم اینست
ندارد رحم بر سوز دل و چشم پر آب منمرا آمد نصیب از عشق خوبان داغ نومیدی
نصیب کس مبادا یا رب این داغی که من دارممرا بباده بشویید چون هلاک شوم
بدین مگر ز گناهان خویش پاک شومبلبل بچمن گرید و من بر سرکویش
یا نامه ای ز جانب دلدار میرسدصورت خوب تو داری طلب معنی کن
فغان کاز آه نتوان داشتن خود را نگاه آنجابا خودم هر لحظه یاد او بگفتار آورد
بدین صورت دهم تسکین دل دیوانه خود راز سنگ انداز او سنگی که جستی
پای گل و خار نباشد عجبتافت بر او پر تو صبح قدم
چشم از ناز دمی باز نکردی هرگزنظری سوی من از ناز نکردی هرگز
ما را سریر سلطنت آن خاک در بس استوز برق آه بر سر ما تاج زر بس است