دفتر شعر
۶۸ شعر در این دفتر
مژه مانع نشود اشک من محزون رانتوان بست بخاشاک ره جیحون را
تو را در دیده جا کردم که از مردم نهان باشینه دانستم که آنجا هم میان مردمان باشی
بجان از ستم های دوران رسیدمرسیدم بجان تا بجانان رسیدم
تا بکی یار رقیب از بهر آزارم شویکی بود گر بهر آزارم دمی یارم شوی
منم جا داده در صحرای دل مشکین غزالی رابرآورده بخوناب جگر نازک نهالی را
دو دمسازیم ما و نی بکنج درد و غم با همکه مینالیم از درد جدایی دمبدم با هم
آمد بهار و هر طرفی صوت بلبل استساقی بیار می که عجب موسم گل است
دست عشق آمد ز کوی عقل بیرونم کشیدموکشان در دشت غم پهلوی مجنونم کشید
قدت نهال طوبی و طوبی روان خوش استحسنت در آن خوبی و خوبی در آن خوش است
تا چند بحسرت در و دیوار تو بینماز خانه برون آی که دیدار تو بینم
ز هم بگشا لب و بنما بخوبان نکته دانی راکه نگشاید کی چون تو معمای نهانی را
ای خوش آنساعت که در کوی تو منزل داشتمصد مراد از دیدن روی تو حاصل داشتم
دل، فگار از غم دلدار خوش استسینه، ریش از ستم یار خوش است
تا چند ز تو بر دلم آزار رسدجور و ستم و طعنه ز اغیار رسد
نیست غیر از بلا سرایت عشقز اول عشق تا نهایت عشق
بدور ماه خطش تا خط بنفشه دمیدقدم ز رشک خطش چون قد بنفشه خمید
چو تویی نبوده هرگز بوفا و مهربانیبتو هیچکس نماند تو بهیچ کس نمانی
دمبدم میگردم از شوق لب لعل تو مستلعل جان بخش تو را خاصیت بسیار هست
بسوزم از غم شمع شب افروزی که من دارمندارد هیچ عاشق این چنین سوزی که من دارم
توأمان مخترع مجنون شدکاز قلم چهره گشایی ها کرد