دفتر شعر
۸۱ شعر در این دفتر
نفیر مرغ سحر خوان چو شد بلندنواپرید زاغ شب از روی بیضهٔ بیضا
ز خاک هر سر خاری که میشود پیدابشارت است به توحید واحد یکتا
گرت هواست که دایم درین وسیع فضابود قضا به رضایت بده رضا به قضا
ای ماه چارده ز جمال تو در حجابحیران آفتاب رخت چشم آفتاب
تا نقش ناتوانی من چرخ زد بر آبشد چون حباب خانهٔ جمعیتم خراب
ناگهان بر گرد بخت ملک سر از مهد خوابچشم تا میزد جهان بر هم برآمد آفتاب
سرورا ادعیهات تا برسانم به نصاباز دعا هر نفسم نقش جدیدیست بر آب
جهان جهان دگر شد چو گشت زینت یابز شهسوار بلند اختر هلال رکاب
از بس که چهره سوده تو را بر در آفتاببگرفته آستانِ تو را بر زر آفتاب
چو گل ز صد طرفم چاک در گریبانستنهال گلشن دردم من این گل آنست
سرای دهر که در تحت این نه ایوان استهزار گنج در او هست اگرچه ویران است
آن که درد همه کس را به تو فرمود علاجساخت پیش از همه ما را به علاجت محتاج
تا هست جهان به کام خان بادخان کامستان و کامران باد
اگر چه مادر ایام خوش نتیجه فتاددرین زمان پسری به نزاد از بهزاد
مرا غمی است ز بیداد چرخ بیبنیادکه بردهٔ عشرتم از خاطر و نشاط از یاد
دهندهای که به گل نکهت و به گل جان دادبه هرکس آن چه سزا بود حکمتش آن داد
چرخ را باز مه روی تو حیران داردکه مه یکشنبه انگشت به دندان دارد
ز آهم بر عذار نازکش زلف آن چنان لرزدکه عکس سنبل اندر آب از باد وزان لرزد
تا بدن دستگاه جان باشددست دست خدایگان باشد
ملک اگر جسم و عدل جان باشدملک و عدل خدایگان باشد
زمانه را دگر آبی به روی کار آمدکه آب روی سلاطین روزگار آمد
شب دوش از فغانم آن چنان عالم به جان آمدکه هرکس را زبانی بود با من در فغان آمد
چون شاه نطق دست به تیغ زبان کندفتح سخن به مدح شه کامران کند
سدهٔ آصفیش بود سلیمان به سجودمیرزا شاه ولی والی اقلیم وجود