دفتر شعر
۸۵ شعر در این دفتر
نواب کز و نیم مه و سال جدااین عیدم از آن قبلهٔ آمال جدا
ای کرده قدوم تو سرافراز مراوز یک جهتان ساختهٔ ممتاز مرا
ای نورده آیینهٔ احساس مرالطف تو کلید قفل وسواس مرا
گفتند ز حادثات این دیر خراببر بستر درد رفته پای تو به خواب
بنیاد دو بینی چو شد از عشق خرابوان چشم دو بین که بود هم رفت به خواب
آن شوخ که تکیهگاه او چشم ترستبازوی شهان چو بالشش زیر سرت
روزی که دلم خیال ابروی تو بستوز ناز به من نمودی آن نرگس مست
ای قصر بلند آسمان پیش تو پستخلقت همهٔ زیردست از روز الست
آصف که مهین سواد اقلیم بقاستوز آصفیش سلطنت ایمن ز فناست
طراح که طرح این بنا ریخته استانواع صنایع بهم آمیخته است
این آب که خضر ازو بقا خواسته استوز غیرتش آب زندگی کاسته است
خانی که سپهرش به سجود آمده استمه بر درش از چرخ کبود آمده است
آن طره چو دارم من بدنام ز دستسررشتهٔ دین رفت به ناکام ز دست
این عید حضور خان چو ملک افروزستعید که و مه مبارک و فیروزست
سلاخ که آدمی کشی شیوهٔ اوستچون ریزش خون دوست میدارد دوست
اسلام که صید اهل ایمان فن اوستدام دل و دین طرز نگه کردن اوست
این حوض که دل هلاک نظارهٔ اوستصد آیهٔ فیض بیش دربارهٔ اوست
گردون که به امر کن فکان چاکرتستفرمانده از آنست که فرمانبر توست
آن فتنه که در سربلند افسرتوستریزنده خونها ز سر خنجر توست
سلطان جهان که ماه تا ماهی ازوستوین زینت و زیب چرخ خرگاهی ازوست
چیزی که به گل داده خدا زیبائیستوان نیز که داده سرور ار عنائیست
ای گشته وثاق کمترین مولایتپرنور ز نعلین فلک فرسایت
خسرومنشی که دور خواندش فرهاددر واقعه دیدم که به من اسبی داد
فرهاد ز کوه کندن بیبنیادآوازهٔ شهرتش در افاق افتاد