دفتر شعر
۸۵ شعر در این دفتر
خورشید سپهر سر بلندی بهزادکز مادر دهر از همه عالم زیر سرت
آزار تو دور از تن زیبای تو بادبهبود تو خاطر اعدای تو باد
بیتحفه نبرد اگرچه زین خسته نهادپیغام رسان رقعه به ان بحر و داد
در عهد تو کامرانی خواهم کرداز عمر گروستانی خواهم کرد
یاری که به نیش غم دلی ریش نکردبر من ستم از طاقت من بیش نکرد
خواهمچو جزا طرح عقاب اندازدجرم دو جهان به جرم من ضم سازد
این آب که شعلهٔوش ز جا میخیزدوز میل به ذیل باد میآویزد
آن دست که نخل قد آدم ریزدنخلی به نزاکت قدت کم ریزد
گاه از همه وجه طامعم میدانندگاه از همه باب حاتمم میدانند
ای بی تو چو هم دم به من خسته نمودهآیینه که بینم این تن غم فرسود
آن خسرو فرهاد لقب کز ره جودهر ساتل به من تفقدی میفرمود
عفوی که ز اندازه بدر خواهد بودظرفش ز جهان وسیعتر خواهد بود
این بنده که ملک نظم پیوستش بودتسخیر جهان مرتبهٔ پستش بود
آن ابر عطا که حاتمش کرده سجودپیوسته چو بسته بر رخ مادر جود
چون داد قضا صیقل مرآت وجوددر شرم تو اغراق به نوعی فرمود
چادر شب بستر خود ای طرفهنگارگر شب بسر افکنی و گردی سیار
در بزم حکیمان ز می شورانگیزنیتاب نشستن است و نی پای گریز
آن طبع که چون آینهٔ پاکست زغشاز بس که به فعل بوالعجب دارد خوش
سلاخ که ساختی به پردانی خویشکار همه جز عاشق زندانی خویش
آن ماه که در خوبی او نیست خلافور مهر منیر خوانمش نیست گزاف
ای جلوهات از قامت چابک نازکوی نخل قد تو را تحرک نازک
ای صید سگ شیر شکار تو پلنگوی چرخ شکاری تو با چرخ به چنگ
ای کوی تو قبلهگاه ارباب قبولبیسجدهٔ تو طاعت ما نا مقبول
میکرد چو سکه حی صاحب تنزیلنقدی که عیار بودش از اصل جلیل