دفتر شعر
۵۴ شعر در این دفتر
مَرکب از بهر راحتی باشدبنده از اسب خویش در رنج است
گیسوی عنبرینهٔ گردن تمام بوددلبند مُشکبوی چه محتاج لادن است؟
آنکه سَروَش به قَدّ و بالا نیستبا همه راست است و با ما نیست
ز چشم مست تو امّید خواب میبینمتو خوش بخفت که ما را قرار خفتن نیست
زر به اَمرَد کسی دهد بهگزافکه نداند طریقتِ زردشت
دی مردکی آبِ پشت میریخت به دشتمیگفت و از این حدیث می درنگذشت
تَتَری گر کُشد مُخَنَّث راتَتَری را دگر نباید کُشت
قَلتبان تا به یاد دارد جفتخیر در حقّ او تواند گفت
مردکی را که زن طلاق افتادشوهری دیگر اتفاق افتاد
آن شیفته را چو باد در بوق افتادآن گنبد سیمرنگ بر باد بداد
آن عهد به یاد داری و دولت و دادکز عاشق بیچاره نمیکردی یاد؟
گفتم که بیا پیش من ای حورنژادگفتا که بیار تا چهام خواهی داد
ترسم که بنفشه آب سیبت ببردبازار جمال دلفریبت ببرد
طبّ جالینوس باشد کیر در کون تو بردطبع صفراوی بود، لیمو در آن باید فشرد
از می طرب افزاید و مردی خیزدوز طبع گیا خشکی و سردی خیزد
هر کس که به بارگاه سامی نرسداز بخت سیاه و بد کلامی نرسد
دیوار چه حاجت که مُنقَّش باشدیا عود و شکر بر سر آتش باشد؟
زر به خر کندهای نباید دادکه مزاجش نه معتدل باشد
ندیدم اَمرد سی ساله چون تو در عالمعجوبهای چنین، آخرالزّمان باشد
دوش گفتم ز عشق توبه کنمکه گَه ِ رفتن از جهان آمد
حریف عمر به سر برده در فسق و فجوربه وقت مرگ پشیمان همی خورد سوگند
بر این اَلحان داوودی عجب نیستکه مرغان در هوا حیران بمانند
چون دید که پیریم سپیدی بفزودبرگشت و ارادتی زیادت ننمود
خلق از تو به رنجند و خدا ناخشنودلعنت به تو میبارد و بر گَبر و جهود