دفتر شعر
۵۴ شعر در این دفتر
این ریش تو سخت دیر بر میآیدموی زَنَخَت به زیر بر میآید
مردکی صافی از غرض بایدتا گواهی ازو درست آید
سرو ِ قد تو خمیده کی خواهم دید؟لعل لب تو مکیده کی خواهم دید؟
قلم به یاد تو در مشت من نمیگنجدکه دیر شد که نرفتهست در دوات امید
ای مَعشَر یاران که رفیقان منیدعیش خوش خویشتن مُنَقَّص نکنید
ای دیده، به هَرزه لؤلؤ ناب مریزبر روی چو زر اشک چو خوناب مریز
عمرت دراز باد که کوته کنی نفسپیغمبرت شفیع همی آورم که بس
همجنس خویش میطلبی در جهان کسیدر زیر آسمان نبود چون تو هیچکس
روی زیبای و جامهٔ دیباعرق و عود و رنگ و بوی و هوس
آمد به نماز آن صنم کافرکیشببرید نماز مؤمنان و درویش
روزی شنیدهام که زنی شوخ و جنگجویبا کدخدای خانه همی گفت در وثاق
دو منظور موافق روی در همهمه کس دوست میدارند و، من هم
بشنو سخن فراخ و دل تنگ مکنکان دوست نباشد که برنجد ز سخن
تا چه آید بر من از حمدان منوز بلای کیر من بر جان من
ماه منظور آن بت زیبای منسرو روزافزون مهرافزای من
جامع هفت چیز در یک روزنه عجب گر بمیرد آن دابه
تا دل ندهی به خوبرویانکز غصّه تلف شوی ّ و رنجه
گر خوبتر از روی تو باغی بودیپایم همه روزه راه آن پیمودی
آفتابی و نور میندهیابری ای کیرخواره زن، ابری
خوش بود دلبستگی با دلبریماهروئی، مهربانی، مهتری
خواستم تا زُحَلی گویم و منحوس تو راباز گویم نه، که صد بار از او نحستری
میرفت و هزار دیده با اوهمچون شکری لبی و پوزی
تو را من دوست میدارم که یک شبدر آغوشت کشم تا نیمروزی
خوش بود عیش با شکر دهنیارغوان روی و یاسمن بدنی