دفتر شعر
۵۴ شعر در این دفتر
ای فتنهٔ دلبران یغماوی طَیرهٔ لعبتان چینی
گر بر سر بوق من نشینیدروازهٔ کازرون ببینی
ای خواجه اگر با خرد و تمکینیجز جَلق زدن کار دگر نگزینی
هرکه در کودکی بخورد ذکرچون کلان شد، دهد به خورد دگر
عارفی چشم دل به رویی داشتخاطر اندر شکنج مویی داشت
آن شنیدی که در بلاد شمالبود مردی بَخیل صاحب مال