دفتر شعر
۳۹ شعر در این دفتر
اورمزدیاند سُکّان سماءسخرهی فرمان دو آهرمنا
برگزیدم به خانه تنهاییاز همه کس درم ببستم چست
قی اوفتد آن را که سر و ریش تو بیندزآن خلم و زآن بفچ چکان بر سر و رویت
همی نسازد با داغ عاشقی صبرمچنان کجا بنسازد بنانج باز بنانج
پی مهد اطفال جاهت سزدکه عقد ثریا شود بازپیچ
عطات باد چو باران، دل موافق خویدنهیبت آتش و جان مخالفان پده باد
به تیر از چشم نابینا، سپیدی نقطه بردارکه نه دیده بیازارد، نه نابینا خبر دارد
دهان دارد چو یک پسته، لبان دارد به می شستهجهان بر من چو یک پسته، بدان بستهدهان دارد
زمانه از این هر دوان بگذردتو بگوال چیزی کز او نگذرد
صفّ دشمن تو را ناستد پیشور همه آهنین تو را باشد
هر که باشد تشنه و چشمه نیابد هیچ جایبیگمان راضی بیاید گر بیابد آبکند
آن کسی را که دل بود نالاناو علاج خلاشمه بکند
در کوی تو ابیشه همی گردم ای نگاردزدیده تا مگرت ببینم به بام بر
ای کار تو ز کار زمانه نمونهتراو باشگونه و تو از او باشگونهتر
ای من رهی آن روی چون قمروآن زلف شبهرنگ پر ز ماز
مار یغتنج اگرت دی بگزیدنوبت مار افعی است امروز
از چه توبه نکند خواجه که هر جا که بودقدحی می بخورد راست کند زود هراش
بر دل هر شکسته زد غم توچون طبقبند از صنیعت فش
من رهی آن نرگسک خردبرگبرده به کنبوره دل از جای خویش
ای خواجه گر بزرگی و اشغال نی تو رابرگیر جاخشوک و برو میدرو حشیش
به وی نرم هم به صبر و درمچون به زین و لگام تندْستاغ
ای از رخ تو تافته زیبایی و اورنگافروخته از طلعت تو مسند و اورنگ
بر که و بالا چو چه؟ همچون عقاب اندر هوابر تریوه راه چون چه؟ همچو بر صحرا شمال
بتا! نگارا! از چشم بد بترس و مکنچرا نداری با خود همیشه چشمپنام؟