دفتر شعر
۳۹ شعر در این دفتر
دعوی کنی که شاعر دهرم ولیک نیستدر شعر تو نه حکمت و نه لذت و نه چم
عشق او عنکبوت را ماندبتنیدست تفنه گرد دلم
دو جوی روان در دهانش ز خلمدو خرمن زده بر دو چشمش ز خیم
از بناگوش لعلگون گوییبرنهادست آلغونه به سیم
اگر بگروی تو به روز حسابمفرمای درویش را شایگان
شود بدخواه چون روباه بددلچو شیرآسا تو بخرامی به میدان
مر مرا آگاهی از راه بزرگنهلد رفتن همی با کاروان
کفلش با سلاح بشکفتمگرچه برتابد آن میان و سرون
هرگز تو به هیچکس نشاییبر سرتْ دو شوله خاک و سرگین
چو زر ساوه چکان ایژک از او لیکن چو بنشستیشدی زر ساوه چون سیمین پشیز و غیبهی جوشن
جهانیان را دیدم بسی ز هر مذهببسی بدیدم از گونهگونه جدگاره
همه دیانت و دین ورز و نیکرایی کنکه سوی خلد برین باشدت گذرنامه
موی سپید و روی سیاه و رخ بچینبوزینهی خرف شده و گشته کاینه
همی فزونی جوید اواره بر افلاککه تو به طالع میمون بدو نهادی روی
زنی پلشت و تلاتوف و اهرمنکردارنگر نگردی از گرد او که گرم آیی