دفتر شعر
۵۱۶ شعر در این دفتر
دامن کشان شبی گذر افتاد بر منشبرخاستم چو گرد و نشستم به دامنش
خوشا دلی که تو باشی نگار پردهنشینشبه زیر پرده بری در نگارخانهٔ چینش
چه غنچهها که نپرورد باغ نسرینشچه میوهها که نیاورد سرو سیمینش
تا دهان او لبالب شد ز نوشغنچه را در پوست خون آمد به جوش
شاهد به کام و شیشه به دست و سبو به دوشمستانه میرسم ز در پیر میفروش
ای جز می مشک بر سر دوشاز زخم دلم مکن فراموش
خوش آن که باده بنوشد به روی چون ماهشپس از پیاله ببوسد دهان دل خواهش
نگاه داشت غزالی دل مرا به نگاهشکه آهوی ختن آمد به سیر چشم سیاهش
دل سپردم به نگه کردن چشم سیهشترسم آن مست سیه کار ندارد نگهش
چشم عقلم خیره شد از عکس روی تابناکشروزگارم تیره شد از تار موی مشکبویش
در پا مریز حلقهٔ زلف بلند خویشترسم خدا نکرده شوی پایبند خویش
در راه عشق من نگذشتم ز کام خویشگامی میسرم نشد از اهتمام خویش
کمتر فکن به چاه زنخدان نگاه خویشترسم خدا نکرده درافتی به چاه خویش
رنج بیهوده مکش، گه به حرم گاه به دیرگنج مقصود بجو از دل ویرانهٔ خویش
چندین هزار صید فتد از قفای توهر گه که التفات کنی بر قفای خویش
آن را که اول از همه خواندی به سوی خویشآخر به کام غیر مرانش ز کوی خویش
شبان تیره به سر وقت چشم جادویشچنان برو که نیفتی ز طاق ابرویش
بس که بنشسته تا پر بر تنم پیکان عشقطایر پران شدم از ناوک پران عشق
خاک سر راهت شدم ای لعبت چالاکبرخیز پی جلوه که برداریم از خاک
تا شکن زلف توست سلسله جنبان دلجمع نخواهد شدن حال پریشان دل
هر دل شیدا که شد به روی تو مایلباز نگردد به صدهزار دلایل
در عالم عشق تو نه کفر است و نه اسلامعشاق تو فارغ ز پرستیدن اصنام
من خراب نگه نرگس شهلای توامبی خود از بادهٔ جام و می مینای توام
پرده بگشای که من سوختهٔ روی توامحسرت اندوختهٔ طلعت نیکوی توام