دفتر شعر
۵۱۶ شعر در این دفتر
دل به حسرت ز سر کوی کسی میآیدمرغی از سدره به کنج قفسی میآید
گر به کاری نزنم دست به جز عشق تو شایدمرد باید نزند دست به کاری که نباید
به امیدی که وفا خواهم دیداز تو تا چند جفا خواهم دید
هر کس که دید روی تو آهی ز جان کشیدهر دل که شد اسیر تو دست از جهان کشید
گر در آید شب عید از درم آن صبح امیدشب من روز شود یک سر و روزم همه عید
بگشا به تبسم لب شیرین شکربارکز تنگ دهانت به شکر تنگ شود کار
ای ز رخت صبح و شام کاسته شمس و قمرشاهد شیرین کلام، خسرو فرخ سیر
منت خدای را که خداوند بینیازعمر دوباره داد به شاه گدانواز
بستهٔ زلف تو شوریدهسرانند هنوزتشنهٔ لعل تو خونینجگرانند هنوز
در سر کوی وفا با کوه کن هم گام باشجان شیرین را به شیرین بخش و شیرین کام باش
در میکده خدمت کن بی معرکه سلطان باشفرمان بر ساقی شو، فرمانده دوران باش
دلا موافق آن زلف عنبرافشان باشسیاه روز و سراسیمه و پریشان باش
آزادی اگر خواهی از عقل گریزان باشسر خیل مجانین شو، سرحلقهٔ طفلان باش
دلا مقید آن گیسوان پرچین باشدر این دو سلسله خاقان چین و ماچین باش
ای خواجه برو بندهٔ آن زهره جبین باشدر بندگی خاک درش صدر نشین باش
من نمیگویم که عاقل باش یا دیوانه باشگر به جانان آشنایی از جهان بیگانه باش
چون صبا شانه زند طرهٔ عنبربارشدل یک جمع پریشان شود از هر تارش
تو و چشم سیه مستی که نتوان دید هشیارشمن و بخت گران خوابی که نتوان کرد بیدارش
چو باد بر شکند چین زلف غالیه بارشفتد ز هر شکنی صدهزار دل به کنارش
لب تشنهای که شد لب جانان میسرشدیگر چه حاجتی به لب حوض کوثرش
تویی آن آیت رحمت که نتوان کرد تفسیرشمنم آن مایهٔ حسرت که نتوان داد تغییرش
دل به دنبال وفا رفت و من از دنبالشتا به دنبالهٔ این کار ببینم حالش
گر هلاک من است عنوانشسر نپیچم ز خط فرمانش
نه دست آن که بر آرم دل از چه ذقنشنه تاب آن که بپیچم به عنبرین رسنش