دفتر شعر
۵۱۶ شعر در این دفتر
زلف و خط دلکشش دام بنی آدمنداین دو بلای سیاه ولولهٔ عالمند
بتان به مملکت حسن پادشاهانندولی دریغ که بدخواه نیک خواهانند
جمعی که مرهم جگر خستهٔ مننداز جعد عنبرین همه عنبر به دامنند
ای خنده تو راهزن کاروان قندما نیش عشق خورده و لعل تو نوشخند
هر جا حدیث حسن تو تقریر میکنندآیات رحمت است که تفسیر میکنند
هر که را که بخت، دیده میدهد، در رخ تو بیننده میکندوان که میکند سیر صورتت، وصف آفریننده میکند
آتشزدگان ستم آب از تو نخواهنددل سوختگان غیر عذاب از تو نخواهند
گر ز غلامیش نشانت دهندسلطنت کون و مکانت دهند
عاشقی کز خون دل جام شرابش میدهندچشم تر، اشک روان، حال خرابش میدهند
هر که را کار بدان چشم دل آزار بودعجبی نیست گرش کشته شدن کار بود
دل دیوانهٔ من قابل زنجیر نبودورنه کوتاهی از آن زلف گره گیر نبود
شب که در حلقهٔ ما زلف دلآرام نبودتا به نزدیک سحر هیچ دل آرام نبود
مانع رفتن به جز مهر و وفای من نبودور نه در کوی بتان بندی به پای من نبود
قدح باده اگر چشم بت ساده نبوداین همه مستی خلق از قدح باده نبود
لب پیمانه اگر بر لب جانانه نبودبوسهگاه لب رندان لب پیمانه نبود
آشوب شهر طلعت زیبای او بودزنجیر عقل جعد چلیپای او بود
همه شب راه دلم بر خم گیسوی تو بودآه از این راه که باریک تر از موی تو بود
به کویش دوش یا رب یا ربی بودکه را یارب ندانم مطلبی بود
تا به رخ چین سر زلف تو لرزان نشودهمه جا قیمت مشک ختن ارزان نشود
گر آن صنم ز پرده پدیدار میشودتسبیح شیخ حلقهٔ زنار میشود
پیش من کام رقیب از لعل خندان میدهداز یکی جان میستاند بر یکی جان میدهد
جان سپاری به ره غمزهٔ جانان بایدتیرباران قضا را سپر از جان باید
هر جا که به طنازی، آن سرو روان آیددل بر سر دل ریزد، جان از پی جان آید
همه جا تیر تو بر سینهٔ ما میآیدجان به قربان خدنگی که به جا میآید