دفتر شعر
۵۱۶ شعر در این دفتر
ای بندهٔ بالای تو زرین کمری چندمنت کش خاک قدمت تاجوری چند
کاش میداد خدا هر نفسم جانی چندتا به هر گام تو میکردم قربانی چند
ای به دل ها زده مژگان تو پیکانی چندمنت ناوک دلدوز تو بر جانی چند
دادن باده حرام است به نادانی چندکآب حیوان نتوان داد به حیوانی چند
عید آمد و مرغان رهِ گلزار گرفتندوز شاخهٔ گل دادِ دلِ زار گرفتند
کام من از آن کنج دهان هیچ ندادندجز رنجم از این گنج نهان هیچ ندادند
خاکم به ره آن بت چالاک نکردندفریاد که کشتندم و در خاک نکردند
ای خوش آنان که قدم در ره میخانه زدندبوسه دادند لب شاهد و پیمانه زدند
بر زلف تو باید که ره شانه ببندندیا مشکفروشان در کاشانه ببندند
مردان خدا پردهٔ پندار دَریدَندیعنی همه جا غیرِ خدا یار نَدیدَند
مرا با چشم گریان آفریدندتو را با لعل خندان آفریدند
چینیان گر به کف از جعد تو یک تار آرندآن چه خواهی به سر نافهٔ تاتار آرند
گر به چین بویی از آن سنبل مشکین آرندعوض نافه همی خون دل از چین آرند
بهل ز صورت خوبت نقاب بردارندکه با وجود تو عشاق نقش دیوارند
چون بتان دستی به ناز زلف پر چین میبرندشیخ را از کعبه در بتخانهٔ چین میبرند
آنان که در محبت او سنگ میخورندخون را به جای بادهٔ گلرنگ میخورند
تشنگان ستمت زندگی از سر گیرندکامی از تیغ تو در نوبت دیگر گیرند
صورتگران که صورت دلخواه میکشندچون صورت تو مینگرند آه میکشند
مگر خدا ز رقیبان تو را جدا بکندعجب خیال خوشی کردهام، خدا بکند
زان سبب جان آفرینش جان روشن لطف کردتا همایون سایهاش را بندگی از جان کند
گر نرخ بوسه را لب جانان به جان کندحاشا که مشتری سر مویی زیان کند
کاشکی ساقی ز لعلش می به جام من کندچرخ مینا تا سحر گردش به کام من کند
دل نداند که فدای سر جانان چه کندگر فدای سر جانان نکند جان چه کند
چون دم تیغ تو قصد جان ستانی میکندبار سر بر دوش جانان زان گرانی میکند