دفتر شعر
۵۱۶ شعر در این دفتر
تا صبا شانه بر آن سنبل خم در خم زدآشیان دل یک سلسله را بر هم زد
نرگس مست تو راه دل هشیاران زدخفته را بین که چسان بر صف بیداران زد
چشم مستش اگر از خواب گران برخیزدای بسا فتنه که در دور زمان برخیزد
هر که افتادهٔ آن جنبش قامت باشدبرنخیزد اگر آشوب قیامت باشد
هر که در عشق چو من عاجز مضطر باشدجای رحم است بر او گر همه کافر باشد
هر کس که به جان دسترسی داشته باشدباید که به دل مهر کسی داشته باشد
هر دلی کز عشق ماهی اندرو راهی نباشدکشوری ویرانه دانش کاندرو شاهی نباشد
خوش آن که نگاهش به سراپای تو باشدآیینه صفت محو تماشای تو باشد
نفس نامسلمانم از گنه پشیمان شدراهبی به راه آمد کافری مسلمان شد
تا صورت زیبای تو از پرده عیان شدیک باره پری از نظر خلق نهان شد
هر جان که بر لب آمد، واقف از آن دهان شدهر سر که از میان رفت، آگاه از آن میان شد
آن که در عشق سزاوار سر دار نشدهرگز از حالت منصور خبردار نشد
کو جوانی که ز سودای غمت پیر نشدکو وجودی که ز جان در طلبت سیر نشد
زان غنچهدهان دلم به تنگ آمدوز دیده سرشک لاله رنگ آمد
تا خیل غمش در دل ناشاد من آمدهر جا که دلی بود به امداد من آمد
ز اختران جگرم چند پر شرر ماندخدا کند که نه خاور نه باختر ماند
گر بدین گونه سر زلف تو افشان ماندهر چه مجموعه دل هاست پریشان ماند
با وجود نگه مست تو هشیار نماندپس از این ساقی خود باش که دیار نماند
هیچم آرام دل از زلف دل آرام نماندنازم این حلقه کزو هیچ دل آرام نماند
تا حریفان بر در میخانه ماوا کردهاندخانه غم را خراب از سیل صهبا کردهاند
قتل ما ای دل به تیغ او مقدر کردهاندغم مخور زیرا که روزی را مقرر کردهاند
می فروشان آن چه از صهبای گلگون کردهاندشاهدان شهر ما از لعل میگون کردهاند
مستان بزم عشق شرابی نداشتنددر عین بی خودی می نابی نداشتند
تا به دل خوردهام از عشق گلی خاری چندباز گردیده به رویم در گلزاری چند