دفتر شعر
۵۱۶ شعر در این دفتر
گهی به دیر و گهی جلوه در حرم داردندانم این چه جمال است کان صنم دارد
هر خم زلف تو یک جمع پریشان داردوه که این سلسله صد سلسله جنبان دارد
کسی که در دل شب چشم خون فشان داردبیاض چهرهاش از خون دل نشان دارد
چراغی کاین همه پروانه داردیقین کز سوز ما پروا نه دارد
هر کس که به دل حسرت پیکان تو داردآسایشی از جنبش مژگان تو دارد
گر نه آن زلف سیه قصد شبیخون داردپس چرا دل همه شب حال دگرگون دارد
این چه تابی است که آن حلقهٔ گیسو داردکه دل هر دو جهان بسته یک مو دارد
غلام آن نظربازم که خاطر با یکی داردنه مملوکی که هر ساعت نظر با مالکی دارد
مهره توان برد، مار اگر بگذاردغنچه توان چید، خار اگر بگذارد
کسی پا به کوی وفا میگذاردکه اوّل سری زیر پا میگذارد
دل نام سر زلف ترا مشک ختا کردالحق که در این نکته غلط رفت و خطا کرد
دوش زلف سیهت بندهنوازیها کرددل دیوانه به زنجیر تو بازیها کرد
شبی که دل به برم یاد زلف دلبر کرددماغ جان مرا تا سحر معطر کرد
نرگس که فلک چشم و چراغ چمنش کردچشم تو سرافکنده به هر انجمنش کرد
چشم مستش نه همین غارت دین و دل کردکه به یک جرعه مرا بی خود و لایعقل کرد
از بناگوش تو هر شب گله سر خواهم کردشب خود را به همین شیوه سحر خواهم کرد
بیدادگر نگارا تا کی جفا توان کردپاداش آن جفاها یک ره وفا توان کرد
نه حسرت وصالش از دل به در توان کردنه صبر در فراقش زین بیشتر توان کرد
زلف پر چین تو مشاطه شبی شانه نکردکه دو صد خون به دل محرم و بیگانه نکرد
هر گه که ناوکی ز کمانت کمانه کرداول شکاف سینهٔ مرا نشانه کرد
ای خوشا رندی که رو در ساحت میخانه کردچارهٔ دور فلک از گردش پیمانه کرد
نرخ یک بوسه گر آن لعل به صدجان میکردمشتری فکر خریداریاش آسان میکرد
ساقی بده رطل گران، زان می که دهقان پروردانده برد، غم بشکرد، شادی دهد، جان پرورد
تا مه روی تو از چاک گریبان سر زدگفتی از جیب افق نیر رخشان سر زد