دفتر شعر
۵۱۶ شعر در این دفتر
دل در اندیشهٔ آن زلف گرهگیر افتادعاقلان مژده که دیوانه به زنجیر افتاد
فریاد که رفت خونم از یادچون دیده به روی قاتل افتاد
تا دلم در خم آن زلف سیهنام افتادچون غریبی است که در کشمکش شام افتاد
بر دوش تو تا زلف زرهپوش تو افتادبار دل عالم همه بر دوش تو افتاد
در پای تو تا زلف چلیپای تو افتادبس دل که از این سلسله در پای تو افتاد
در پای تو تا زلف چلیپای تو افتاددلها به تظلم همه در پای تو افتاد
تا سوی من آن چشم سیه را نگه افتاداز یک نگهش دل به بلایی سیه افتاد
دل به ابروی تو ای تازه جوان باید دادبوسه بر تیغ تو باید زد و جان باید داد
لعل تو به سر چشمهٔ زمزم نتوان داداین مهر خدا داده به خاتم نتوان داد
روزی که خدا کام دل تنگ دلان دادکام دل تنگ من از آن تنگدهان داد
مصوری که تو را چین زلف مشکین دادز مشک زلف تو ما را سرشک خونین داد
همان که چشم تو را طرز دلربایی داددل مرا به نگاه تو آشنایی داد
مشاطه تا به روی تو زلف دوتا نهادبس مرغ دل که پای به دام بلا نهاد
ای کاش پی قتل من آن سیم تن افتدشاید که نگاهش گه کشتن به من افتد
هر سر که به سودای خط و خال تو افتدچون سایه همه عمر به دنبال تو افتد
فرخنده شکاری که ز پیکان تو افتددر خون خود از جنبش مژگان تو افتد
نظر ز روی تو صاحب نظر نمیبنددکه هیچ کس به چنین روی در نمیبندد
کسی به زیر فلک دست بر قضا داردکه اعتکاف به سر منزل رضا دارد
آخر این نالهٔ سوزنده اثرها داردشب تاریک، فروزنده سحرها دارد
ترک مست تو به دست از مژه خنجر داردباز این فتنه ندانم که چه در سر دارد
جهان عشق ندانم چه زیر سر داردکه زیر هر قدمی یک جهان خطر دارد
کسی ز فتنهٔ آخر زمان خبر داردکه زلف و کاکل و چشم تو در نظر دارد
خداخوان تا خدادان فرق داردکه حیوان تا به انسان فرق دارد
آن که یک ذره غمت در دل پر غم دارداگر انصاف دهد عیش دو عالم دارد