دفتر شعر
۵۱۶ شعر در این دفتر
من کیم، پروانهٔ شمعی که در کاشانه نیستخانهام را سوخت بیباکی که او در خانه نیست
ایمن از تیر نگاه تو دل زاری نیستمردم آزارتر از چشم تو بیماری نیست
وصل تو نصیب دل صاحب نظری نیستیاقوت لبت قسمت خونین جگری نیست
غمش را غیر دل سر منزلی نیستولی آن هم نصیب هر دلی نیست
گر نه آن ترک سیه چشم سر یغما داشتمژه را بهر چه صف در صف و جا بر جا داشت
پیشتر زآن که مهی جلوه در این محفل داشتمهرهٔ مهر تو در حقهٔ دل منزل داشت
سر بیمار گر آن چشم دل آزار نداشتبر سر هر گذری این همه بیمار نداشت
دی چو تیر از برم آن ترک کمان دار گذشتتا خبردار شدم کار دل از کار گذشت
دلم به کوی تو هر شام تا سحر میگشتسحر چو میشد از آن کو به ناله بر میگشت
چندی از صومعه در دیر مغان باید رفتقدمی چند پی مغبچگان باید رفت
عید مولود علی را تا شه والا گرفتعقل کل گفتا که کار دین حق بالا گرفت
یک شب آخر دامن آه سحر خواهم گرفتداد خود را زان مه بیدادگر خواهم گرفت
کی دل از حلقهٔ آن زلف دو تا خواهد رفتآن که این جا به کمند است کجا خواهد رفت
هر جا سخنی از آن دهان رفتکیفیت باده از میان رفت
روز مردن سویم از رحمت نگاهی کرد و رفتوقت رفتن به حسرت طرفه آهی کرد و رفت
رسید قاصد و پیغام وصل جانان گفتنوید رجعت جان را به جسم بی جان گفت
امروز ندارم غم فردای قیامتکافروخته رخ آمد و افراخته قامت
هم به حرم هم به دیر بدر دجا دیدمتتا نظرم باز شد در همه جا دیدمت
ای فتنهٔ هر دوری از قامت فتانتآشوب قیامت را دیدیم به دورانت
ای آب زندگانی یک نکته از دهانتتا چند رحمتی نیست بر حال تشنگانت
عهد همه بشکستم در بستن پیمانتدامن مکش از دستم، دست من و دامانت
ای تنگ شکر تنگ دل از تنگ دهانتوی سرو چمن پا به گل از سرو چمانت
مدام ذکر ملک این کلام شیرین بادکه خسرو ملکان شاه ناصرالدین باد
تا پرده ز صورتش برافتادآتش به سرای آذر افتاد