دفتر شعر
۵۱۶ شعر در این دفتر
دوشینه مهی به خواب دیدمیعنی به شب آفتاب دیدم
دیشب به خواب شیرین نوشین لبش مکیدمدر عمر خود همین بود خواب خوشی که دیدم
دوش از لب نوشش سخنی چند شنیدمکز نوش لبان رشتهٔ پیوند بریدم
ای خوش آن دم که به بستان تو مینالیدمسرو بالای تو میدیدم و میبالیدم
بس که دل سوختگی ز آتش هجران دارمگر به دوزخ بریم، شکر فراوان دارم
بر سر هر مژه چندین گل رنگین دارمیعنی از عشق تو در بر دل خونین دارم
چون سر زلف تو آشفته خیالی دارمالله الله که چه سودای محالی دارم
گرفته تا ره بغداد ماه نوسفرمهزار دجله به یکدم گذشته از نظرم
به جلوه کاش درآید مه نکوسیرمکه آفتاب نتابد مقابل قمرم
عشق بگسست چنان سلسله تدبیرمکه سر زلف زره ساز تو شد زنجیرم
جنون گسسته بدانسان کمند تدبیرمکه از سلاسل تو مستحق زنجیرم
نذر کردم گر ز دست محنت هجران نمیرمآستانت را ببوسم، آستینت را بگیرم
هر کجا دم زدم از چشم بت کشمیرمخون مردم همه گردید گریبان گیرم
من بر سر کوی تو ندیدمخاکی که به سر نکرده باشم
تا تو به گلشن آمدی، با همه در کشاکشموه که تو در کنار گل، من به میان آتشم
دوش از در میخانه کشیدند به دوشمتا روز جزا مست ز کیفیت دوشم
سروش عشق تو یک نکته گفت در گوشمکه بار هر دو جهان را فکند از دوشم
من ساده پرست و باده نوشمفرمان بر پیر می فروشم
من مست میپرستم، من رند باده نوشمایمن ز مکر عقلم، فارغ ز قید هوشم
ای خط تو را دایرهٔ حسن مسلموی نور رخت برده دل از نیر اعظم
تا خیل غمت خیمه زد اندر دل تنگماز تنگ دلی با در و دیوار به جنگم
ای کعبهٔ مقصودم، وی قبلهٔ آمالممپسند بدین روزم، مگذار بدین حالم
ای که میپرسی ز من کیفیت چشم غزالممن از این پیمانه مستم، من در این افسانه لالم
مشغول رخ ساقی، سرگرم خط جاممدر حلقهٔ میخواران، نیک است سرانجامم