دفتر شعر
۵۱۶ شعر در این دفتر
از دشمنم چه بیم که با دوست هم دمموز اهرمن چه باک که با اسم اعظمم
نرگسش گفت که من ساقی میخوارانمگرچه خود مست ولی آفت هشیارانم
تا هست نشانی از نشانمخاک قدم سبوکشانم
فدای قاصد جانان کز او آسوده شد جانمبشارت های خوش داد از اشارتهای جانانم
گر دست دهد دامن آن سرو روانمآزاد شود دل ز غم هر دو جهانم
چون ترک تیر افکن تویی، باید به خون غلطیدنمیارب کز این میدان مباد امکان برگردیدنم
حق ز رخت کرده ظهور ای صنماین چه ظهور است و چه نور ای صنم
شب فراق تو گر ناله را اشاره کنمچه رخنهها که در ارکان سنگ خاره کنم
دامن خمیه سفر از در دوست میکنمخون جگر بدیدهام پارهٔ دل به دامنم
من از کمال شوق ندانم که این توییتو از غرور حسن ندانی که این منم
به دیر و حرم، فارغ از کفر و دینمنه در بند آنم، نه در قید اینم
زان پرده میگشاید دل بند نازنینمتا در نظر نیاید زیبا نگار چینم
نه به دیر همدمم شد، نه به کعبه هم نشینمعجبی نباشد از من که بری ز کفر و دینم
یارب آن نامهربان مه دل فراگیرد ز کینمنرم گردد آهنش از تف آه آتشینم
تا با کمان ابرو بنشست در کمینمدر خون خویش بنشاند از تیر دلنشینم
چنان به کوی تو آسوده از بهشت برینمکه در ضمیر نیامد خیال حوری عینم
تا کفر سر زلفت زد راه دل و دینمجز عشق تو هر کیشی کفر است در آیینم
امشب نگه افتاد بر آن غیرت ماهمیارب که نماند به رخش عکس نگاهم
گر به گلزار رخش افتد نگاه گاه گاهمگل به دامن میتوان برد از گلستان نگاهم
غم روی تو به عالم ندهمعیش نستانم و این غم ندهم
بخت سیه به کین من، چشم سیاه یار همحادثه در کمین من، فتنهٔ روزگار هم
تا خبردار ز سرِّ لبِ جانان شدهایمخبر این است که سر تا به قدم جان شدهایم
ما دل خود را به دست شوق شکستیمهر شکنش را به تار زلف تو بستیم
تا لب میپرست او داد شراب مستیممفتی شهر میخورد حسرت می پرستیم