دفتر شعر
۵۱۶ شعر در این دفتر
جان به لب آمد و بوسید لب جانان راطلب بوسهٔ جانان به لب آرد جان را
ترک چشم تو بیاراست صف مژگان راتیره بخت آن که بدین صف نسپارد جان را
تا لعل تو باده داده یاران رابس توبه شکسته توبه کاران را
به یک پیمانه با ساقی چنان بستیم پیمان راکه تا هستیم بشناسیم از کافر مسلمان را
دادیم به یک جلوهٔ رویت دل و دین راتسلیم تو کردیم هم آن را و هم این را
در قمار عشق آخر، باختم دل و دین راوازدم در این بازی، عقل مصلحت بین را
بوسه آخر نزدم آن دهن نوشین رالب فرهاد نبوسید لب شیرین را
من گرفتهام بر کف نقد جان شیرین راتو نهفته ای در لب خندههای شیرین را
چنان بر صید مرغ دل فکند آن زلف پرچین راکه شاهی افکند بر صعوهٔ بیچاره شاهین را
جستیم راه میکده و خانقاه رالیکن به سوی دوست نجستیم راه را
غرق مهر شاه دیدم آفتاب و ماه رادوست دارند این دو کوکب ناصرالدین شاه را
هر جا کشند صورت زیبای شاه راخورشید سجده میکند آن جایگاه را
دی به رهش فکندهام طفل سرشک دیده رادر کف دایه دادهام کودک نورسیده را
آن که نهاده در دلم حسرت یک نظاره رابر لب من کجا نهد لعل شرابخواره را
آشنا خواهی گر ای دل با خود آن بیگانه رااول از بیگانه باید کرد خالی خانه را
کاش آن صنم آماده شدی جلوهگری رادر پرده نشاندی صنم کاشغری را
نه دست آن که بگیریم زلف ماهی رانه روز روشنی از پی شب سیاهی را
هر چه کردم به ره عشق وفا بود، وفاوانچه دیدم به مکافات جفا بود ، جفا
تا به مستی نرسد بر لب ساقی لب مابر نیاید ز خرابات مغان مطلب ما
آمد به جلوه شاهد بالا بلند ماآماده شد بلای دل دردمند ما
چون خاک میشود به رهت جان پاک مابگذار نخوت از سر و بگذر به خاک ما
خطت دمید از اثر دود آه ماشد آه ما نتیجه روز سیاه ما
چشم بیمار تو شد باعث بیماری مابه مسیحا نرسد فکر پرستاری ما
ای زلف تو بر هم زن فرزانگی ماوین سلسله سرمایهٔ دیوانگی ما