دفتر شعر
۵۱۶ شعر در این دفتر
ای کاش جان بخواهد معشوق جانی ماتا مدعی بمیرد از جان فشانی ما
یار بی پرده کمر بست به رسوایی ماما تماشایی او ، خلق تماشایی ما
اولم رام نمودی به دل آرامیهاآخرم سوختی از حسرت ناکامیها
پایه عمر گرانمایه بر آب است برآبهمه جا شاهد این نکته حباب است ، حباب
اندوه تو شد وارد کاشانهام امشبمهمان عزیز آمده در خانهام امشب
دوش در آغوشم آمد آن مه نخشبکاش که هرگز سحر نمیشدی این شب
از جلوهٔ حسنت که بری از همه عیب استآسودهدل آن است که در پردهٔ غیب است
عمری که صرف عشق نگردد بطالت استراهی که رو به دوست ندارد ضلالت است
هر گه آن خسرو زرین کمر از جا برخاستآسمان گفت که قرص قمر از جا بر خاست
تا طرف نقاب از رخ رخشان تو برخاستخورشید فلک از پی فرمان تو برخاست
بنشست و ز رخ پرده برانداخته برخاستکار من دل سوخته را ساخته برخاست
دی در میان مستی خنجر کشیده برخاستوز ما به جز محبت جرمی ندیده برخاست
به هر غمی که رسد از تو خاطرم شاد استکه بندهٔ تو ز بند کدورت آزاد است
آن که لبش مایهٔ حلاوت قند استکاش بگوید که نرخ بوسه به چند است
یک اشارت ز تو بر قتل جهان بسیار استدر کمینی که تویی تیر و کمان بیکار است
طبیب اهل دل آن چشم مردم آزار استولی دریغ که آن هم همیشه بیمار است
آن که مرادش تویی از همه جویاتر استوان که در این جستجو است از همه پویاتر است
ساقی فرخنده پی تا به کفش ساغر استپیرو چشم خوشش گردش هفت اختر است
دلم از نرگس بیمار تو بیمارتر استچاره کن درد کسی کز همه ناچارتر است
کیفیت نگاه تو از جام خوشتر استلعل لبت ز بادهٔ گلفام خوشتر است
بار محبت از همه باری گرانتر استو آن کس کشد که از همه کس ناتوانتر است
از دل سخت تو کز سنگ سیه سختتر استمیتوان یافت که آه دل ما بیاثر است
تا خانهٔ تقدیر بساط چمن آراستنشنید کس از سروقدان یک سخن راست
ترک چشمش که مست و مخمور استخون ما گر بریخت معذور است