دفتر شعر
۸۹ شعر در این دفتر
الهی واقفی بر حال و کارمهمیدانی که جز تو کس ندارم
شرمساریم ز عصیان تو یا رب توبهچشم داریم بر احسان تو یا رب توبه
نامه سیه کردهایم بار خدایا ببخشعمر تبه کردهایم بار خدایا ببخش
دلم بسوخت ز فکرت دوای دل ز که جویمتنم گداخت در این غصه حال پیش که جویم
منم به جان و دل از حضرت اله خجلبه خود فروشده از کثرت گناه خجل
هر دم از شرم گنه ریزان شود آبم ز چشمبر رو و رخسار بارد لؤلؤ نابم ز چشم
گذشت عمر و نکردیم هیچکار دریغنه یک دریغ که هر دم هزار بار دریغ
ای دل غافل زمان کارسازی کردن استپیر گشتی همچنانت میل بازی کردن است
مِسکنت پیشه کن که زیرا زودمَسکنت زیر خاک خواهد بود
غم ایمان و خوف دینت نیستخبر از کار آن و اینت نیست
هر کس که با بلای خدا صبر کرده استاز ساغر صفا می تحقیق خورده است
بگذشت عمر و توشه ره برنداشتیمواحسرتا که عمر به غفلت گذاشتیم
ای لطف بینهایت تو دستگیر ماانعام توست در دو جهان ناگزیر ما
ای دل ز خویش بگذر تا وصل یار بینیرخ را به خون فروشی تا آن نگار بینی
کدام دست که از حسرت تو بر دل نیست؟کدام پای که از حسرت تو در گِل نیست؟
ای مرغ عرشی تا به کی محبوس باشی در قفسشوری درافکن خویش را زاین قید برهان یک نفس
تا بوی روح پرور او در مشام ماستانفاس نافه ختنی در کلام ماست
گر من ز سر عشق تو رمزی بیان کنمسیلآب خون ز دیده مردم روان کنم
هر که بر ملک یقینش گذری افتاده استدو جهان در نظرش مختصری افتاده است
نعیم جنت اگر بیجمال بیچون استبه نزد اهل حقیقت بضاعتی دون است
چه می بود این که مستان را به یک ره بیخبر کردیچه نقل است این که مجلس را سراسر پر شکر کردی
سالها خاک ره عشق به مژگان رفتیمتا شبی در حرم وصل تو خوشدل خفتیم
کر از دل بستری زنگار زنگارجمال معرفت آید به دیدار
ملک کونین به آوازه ما مینرسدکام عالم به بر آوردن ما مینرسد