دفتر شعر
۸۹ شعر در این دفتر
روز ازل که از تن خاکی اثر نبودجان را بجز هوار تو کار دگر نبود
مطلع صبح صفا روی تو را میگویمحق علیم است که بی روی و ریا میگویم
گرم به قول رقیبان برند از بر خویشنه ممکن است که دل برکنم ز دلبر خویش
دلم به دور رخش میل لالهزار نداردکه لاله حسن و دلآویز آن نگار ندارد
دلم سپردم و هم جان و تن روانه اوستکه آفت دل و دین چشم جاودانه اوست
هرگز آن روز مبادا که نه عاشق باشمیا نه در عشق طلبکار حقایق باشم
مرا دلیست که با عشق بر نمیآیدز قید مهر و محبت به در نمیآید
هدهد ما دگر از ملک به ما مینرسدمردم از شوق ندانم که چرا مینرسد
به حق آن که ندانم جز آستان تو بابیکه در فراق ندارم مجال خوردی و خوابی
چند از فصل بهاران در کنار زنده رودنغمه نای عراقی با نی و آواز رود
حدیث عشق دردآمیز باشدسماع شوق شورانگیز باشد
تویی که وصل تو کام دل حزین من استخیال روی تو همواره همنشین من است
به بوی وصل تو میپروریم جان در تنکه آفرین خدا بر تن روان تو باد
گر جان فشانی ای دل در پای یار اولیگر زآن که عشق بازی با آن نگار اولی
تویی که حکم تو بر جان من روان باشدز دل هوای تو نزدیکتر ز جان باشد
اگر از زلف تو یک حلقه به دیدار آیدای بسا پیر که از خرقه به زنار آید
بوی جانبخش تو از باد صبا میشنومنکهت زلف تو از مشک خطا میشنوم
حدیث عشق تو با کس نمیتوان گفتنکه سر دوست نشاید به این و آن گفتن
عاشق آن است که مهر از دو جهان برگیردهر چه جز عشق تو باشد دل از آن برگیرد
ساقیا موسم عیش است بده جام شرابکه برافکنده عروس چمن از چهره نقاب
من نه امروز خراباتیم و عاشق و مستکه چنین عاشق و مست آمدهام روز الست
آمد اینک رمضان از پی بیقیدان باشچند روزی دگر از عمر چو گل خندان باش
ما اگر زاهد و اگر رندیمشاکر نعمت خداوندیم
شور عشقم نگذارد که ز پا بنشینمعافیت جویم و در کنج سرا بنشینم