دفتر شعر
۸۹ شعر در این دفتر
دیدهای کو که بود لایق رویت دیدنیا دلی در خور مهر رخ تو ورزیدن
در پی وصل تو ای دوست به جان میگردمروز و شب بیسر و پا گرد جهان میگردم
آه و گناه خستهدلان از سر نیازاز صد هزار طاعت ابرار خوشتر است
سالها شد که نکردیم شبی خوابی خوشدر فراق تو نکردیم مگر خوابی خوش
ای چشم و رخ تو زهره و ماهوی لعل تو جانفزای دلخواه
میزند خنده و بازار شکر میشکندبه سخنهای چو در قدر گهر میشکند
به دور گل نگران جمال او میباشبه سان بلبل عاشق ترانهگو میباش
سودای عشق اگر چو منت در سر اوفتدمحصول روزگار به یک شب بر اوفتد
چو ماه روی تو نقشیی به دلربایی نیستولی چه سود که با مهرت آشنایی نیست
هر که عاشق نشود پیش خرد مجنونیستوآن که شادی نعیم او ندهد مغبونیست
بر خاک آستانش دارم سر گداییدرویش بین که دارد سودای پادشاهی
آیا بود که کاری زاین گفت و گو برآیدروزی مراد جانم زین جست و جو برآید
بر سر کوی تو هر دل که مقام است او رارغبت جنت و فردوس حرام است او را
ای جمالت خوب و اوصافت جمیلصورتت بر معنی زیبا دلیل
طراوت رخ او بین و رنگ آتش راشکنج حلقه گیسو و پیچ و تابش را
ای مرا با تو عشقبازیهااز هوای تو سرفرازیها
غصه روزگار بین که چه کردبا من دلفگار بین که چه کرد
زاهد اندر کنج خلوت آه کربت میزندعارف اندر برج وحدت لاف قربت میزند
کسی که مهر تو ورزد ز جان نیندیشدبرون ز کار و ز عشقت به جان نیندیشد
هزار جان گرامی فدای آن سحریکه باد صبح بیارد ز دوستان خبری
بیا و عاشق دلخسته را دوایی کننظر به حال پریشان بینوایی کن
گر چه از چشم تو هر لحظه بلایی دارمشادمانم که ز لعل تو دوایی دارم
به حقارت منگر در من مسکین فقیرکه غنی را نبود چاره ز درویش حقیر
خوشا دلی که ز اسرار عشق آگاه استخوشا تنی که به جان در سلوک این راه است