دفتر شعر
۸۹ شعر در این دفتر
ساقیا! مهلت دَه روزهٔ دوران هیچ استجامِ جم دِه که همه ملک سلیمان هیچ است
بیار ساقی عرفان ز ساغر تحقیقبه یاد مجلس روحانیان شراب رحیق
من کیم در طلبش غمزده شیداییمست بیخویشتن خستهدل خودرایی
گر نقش آن نگار پریوار برکشندمردم هزار ناله ز دل زار برکشند
هر که رخسار تو بیند به گلستان نرودوآن که درد تو کشد از پی درمان نرود
همچو من هیچکسی در غم تو زار مبادبیزر و بیدل و بیچاره و بییار مباد
یار ما بیوفاست چه توان کردعادت او جفاست چه توان کرد
اندر این شهر مرا هست نظر بر روییکه از او تا به قمر فرق نباشد مویی
مکن ای یار ملامت که دلم در پی اوستهر که را عقل بود صورت خوش دارد دوست
عاشق آن باشد که با معشوق دمسازی کندتا که در راه وفاداران سراندازی کند
مرا شکیب ز معشوق و جام صهبا نیستاز آن میان برهیدیم و هیچ پروا نیست
دلبرا چندین جفاکاری مکنبا عزیزان بیش از این خواری مکن
یاد داری که دگر دوش چه با ما کردیفتنه انگیختی از دور تماشا کردی
شوریدهحال را خبر عاقلان مپرسآن را که غرق گشت نشان از کران مپرس
خیال قامت او از نظر نخواهد شدهوای زلف سیاهش ز سر نخواهد شد
غم هجران تو ای دوست چنان کرد مراکه سراسیمه و شیدای جهان کرد مرا
نبار عشق و ستم گر چه طاقتم نبودکه در طریق وفا جز بلا و غم نبود