دفتر شعر
۲۵۲ شعر در این دفتر
..........................
دیده پر خون شد به دل دیگر نمیدانم چه شدآب این سرچشمه را از سر نمیدانم چه شد
بیشوق تو کی واقف اسرار توان بودبیلطف تو کی از تو خبردار توان بود
عاشقی را بنا نباید کردیا حذر از بلا نباید کرد
ماهی که لب نوشش خاصیت جان داردبییاد لبش بودن البته زیان دارد
هر چند تماشا ز غرورش نتوان کردشادیم که دوری ز حضورش نتوان کرد
دردمندان تو از درد دوا یافتهاندزهرنوشان تو از زهر شفا یافتهاند
مژده ای دل پیک جانان میرسدپیک جانان است و خندان میرسد
روزی که فلک در خم چوگان تو گرددباید دو جهان عرصه میدان تو گردد
جلوهای از قامتش تا دل تمنا میکندتا قیامت آرزو خون در دل ما میکند
خوش آن که صبح نظر بر رخ تو باز کندحضور قلب به دست آرد و نماز کند
مرا هر دم به کویت شوق دل ناچار میآردنمیداند که بیتابی ملامتبار میآرد
مژده ای دل که یار میآیدغم مخور غمگسار میآید
شب در نظرم بود که آن ماه برآمدخورشید مرادم به سحرگاه برآمد
نه تنها فارغم کرد از جهان دردز قید جان خلاصم کرد جان درد
هر کجا صبر از دلی آن زلف کافرکیش بردچون تهیدستان مرا فکر محالاندیش برد
هر که را روزی لطف تو رعایت نکندگر دو عالم بدهندش که کفایت نکند
بهار آمد که گلشن بوی آن گلپیرهن گیردسراپای چمن را باز در مشک و ختن گیرد
روز عید آن شوخ اگر جولان کندشهر و صحرا را پر از قربان کند
یکرنگ تو را کج دل و ابلق نتوان کردحق را به فسون باطل و ناحق نتوان کرد
با ژندهای توان ساخت زرتار اگر نباشدبا کم توان به سر برد بسیار اگر نباشد
دولت آن است که یارم ز در لطف در آیدقامتش بینم و کارم همه جا راست بیاید
مهوشان دیوانهام با جام بیغش کردهاندیا به جای باده در پیمانه آتش کردهاند
با تبسم تا لبش تمهید احسان میکندغمزه شوخش به ایمایی پشیمان میکند