دفتر شعر
۲۵۲ شعر در این دفتر
مرا که با لب او نوبت سخن نرسداز آن چه باک که دستم به انجمن نرسد
تا چند آب حسرتم از چشم تر چکدخونآبه لاله لاله ز داغ جگر چکد
به یاد روی توام سال و ماه میگذردبیا که فرصت عمر نگاه میگذرد
تا جمالت شمع این کاشانه شدآفتاب از جان و دل پروانه شد
چه آتش بود در پیمانه کردندکه مجلس را پر از دیوانه کردند
خوبان اگر به حسن و صباحت فرشتهاندما را هم از وفا و محبت سرشتهاند
هر که آید به در میکده دیوانه کنندآشنا هر که شود از همه بیگانه کنند
فروغ همت خم را نه ساغر نه سبو دارددر این میخانه هر کس جا به قدر آبرو دارد
آن زمان کاین فتنهها در عالم ارواح بوددر دبستان جنون درسم هو الفتاح بود
جمال تو را ماه تابنده شدجمالش درخشان و تابنده شد
وقت آن شد کز دلم صبح سعادت سر زنددولت دیدار یارم حلقهای در زند
عاشقان در دل شب چشم تری بگشایندباشد از غیب به روی تو دری بگشایند
عندلیبی در گلستان ناله مستانه کردعشق گل یعنی ببین ما را چه خوش دیوانه کرد
خوش آن که تو را جوید و آزار تو بینددل را کند آیینه و دیدار تو بیند
غمزهات ناوکفشانی میکندبا دلم خوش مهربانی میکند
کی بود قاصدم از پیش تو ممنون برسددل شکر خنده او دیده به مضمون برسد
آن زمان بهره ز نقل و می و جامت باشدکه لب ساقی خوشلهجه به کامت باشد
مژده ای دل که بهار آمد و گل پیدا شدبر جنون زن که دگر منزل ما صحرا شد
غم زلفت پریشان در دل دیوانه میگرددتهی دستی بیاد گنج در ویرانه میگردد
خوش آن که لبش جز به لب جام نباشداصلا خبرش از غم ایام نباشد
وقت آن است که در بزم جمت یاد کنندتا به یک جرعه دلت را ز غم آزاد کنند
گر تیرگی بصر نباشدجز روی تو در نظر نباشد
اشک عاشق بر رخش چون سیم و زر دارد نمودسیم و زر هر جا که باشد در نظر دارد نمود
آتشی دارد اضطراب سپندبیتبی نیست پیچ و تاب سپند