دفتر شعر
۸۰ شعر در این دفتر
عالم تن و روح لا اله الا هوستاز دولت مغز آبرو دارد پوست
مجذوب دگر مجوش از راز محیطخاموش که قطره نیست دمساز محیط
از مرتبه نبی شرف دارد حسناز رنگ رخ علی شعف دارد حسن
دست تو چهها که با در خیبر کردبازوی تو دست چرخ را چنبر کرد
بر خاک نظر کرد که زر میسازمبر آب گره زد که گهر میسازم
تا واهمه را ز دل نکردیم به دراین راه خطرناک نرفتیم به سر
زنهار که رخ نتابی از درویشانتا دور نباشی از دعای ایشان
تو غافل از آنی که تو را آنی هستبشناس نشان خود تو را شانی هست
دین آر به دست از پی دینار مرواز دیدن زر چو طفل از کار مرو
مجذوب شناخت کار هر بیهده نیستمستی چه شناسد آن که در میکده نیست
زآن می نخورد زاهد پاکیزهخصالکاین نشئه در آن نشئه وبال است وبال
درگاه تو یا علی شهان را کافیستاین قبله نماز آسمان را کافیست
روزی دو سه دست و پا گشایند تو راتا در بد و نیک آزمایند تو را
روزی که ز بیم جمله را دل خون استمنگر به گناه ما که چند و چون است
از آهن و نقره و طلا بیکم و کاستشد فهم که در کار ترش سهل بهاست
گاه از نفس سینه سوزان پیداستگاهی ز نگاه گرم خوبان پیداست
مجذوب قناعتی که یزدان به تو دادهان سلطنت ملک سلیمان به تو داد
آنم که نهفته های و هویی دارمبا پای شکسته جست و جویی دارم
امروز که ویرانه این عالم خردپر گشته ز جن و دیو چون خانه کرد
تا دیدهام از غم تو گریان نشوددرها به رخم ز فیض خندان نشود
مقصود فلک طوف زمین تو بودتسبیح ملک نقش نگین تو بود
مجذوب ز فکر بیش دلم سوختهایماز دست هوسها به ستم سوختهایم
آن گل مگر از پرده برون میآیدکز رنگ بهار بوی خون میآید
چون بیتو نگاهم به سیاهی پویداشکم به علاج رنگ کاهی پوید