دفتر شعر
۸۰ شعر در این دفتر
مجذوب به عشق و عشق نازد به جنونمستان ز قدح شاد و من از کاسه خون
ای کعبهروی که گرم راهی چون پیکهشدار که خاموشی به است از لبیک
مجذوب غنیمت است دریات دمیاز آه شرارهای و از اشک نمی
دنیا که تو را به مکر بیتاب نمودزنگی به تو هر زمان چو سرخاب نمود
خواهی که همیشه باشدت نعمت و نازبا درد قناعت کن و با سوز بساز
در کوچکیش بدیدم از دست شدمچون گشت بزرگ پیش پا بست شدم
دنیا نه همین ز طفل بیمار پر استاین کهنه رباط از سگ و مردار پر است
کنجی بنشین و گریه تنها میکنگر خنده کنی به وضع دنیا میکن
دائم نبود رنگ تو سرخ از می توپیوسته نباشد این صدا در نی تو
تا چند دلت بیخبر از مرگ بودتا کی به سرت فکر سر و برگ بود
روزی که رسی به پرسش این دلریشجانی که تو دادهای کنم تحفه خویش
دنیا گر باغ و گر قفس بود گذشتگر خواب و خیال و گر هوس بود گذشت
در وقت زیارت نبی این دو ادااز شیعه بسی خوب نماید به خدا
از من نه هزار پند یک پند شنوتا خجلت نکنی وقت درو
از شاخ هنربری توانی خوردنگر راه به عیب خود توانی بردن
دنیا که تو را دو روزه دارد دلخوشیک سر سه طلاقش بده ای صاحب هش
زن خنده به فکر ارشمندیس و مترسسر کن خبث ارسطالیس و مترس
ای آن که عقول عاقلت میخوانندسادات تمام سیدت میخوانند
اسلم میخور که شق اسلم این استرونق شکن همت حاتم این است
در جیب دلم چاک و رفو بر سر همچون غنچه نشسته تو به تو بر سر هم
روزی که ز دهر بر غرامت نرومآلوده به صد رنگ ندامت نروم
دنیا مطلب که عور میباید رفتنزدیک مشو که دور میباید رفت
بر خاک فتاده سرو از رفتارتخاموش نشسته غنچه از گفتارت
تا شد ز نگاه تو جهانی از جادیوانه به شور رفت صحرا صحرا