دفتر شعر
۸۰ شعر در این دفتر
آن قوم که بر ستم دلیرند همهعاجزکش و فتنه و شریرند همه
مجذوب تنگ بساط میباید بودبیگانه اختلاط میباید بود
از خون جگر شراب خواهیم گرفتاز پاره دل کباب خواهیم گرفت
میگفت به سرو در چمن فاختهایهر چند به ما سایه نینداختهای
ای قبله اقلیم ولایت کویتمحراب بلند طاق دین ابرویت
تا نور خدا نقاب کرد از رخ دوراز نور نبی رنگ علی شد مشهور
ای قبله عاشقان جفا کمتر کنخون در دل انتظار ما کمتر کن
چشمم که سرشک لالهگون میآردرازیست که از پرده برون میآید
ای آن که ز الحاد شدی هرزه درایک ره نظر از مغاک کن سوی سما
نوری که به چشم موسی از طور نموددیدار به من شبی هم آن نور نمود
در وادی غم جنون پر شورم سوختبیتابی شوق همچو منصورم سوخت
جانا به شمارهای که من دانم و توپنهان به نظارهای که من دانم و تو
مجذوب از این جهان فانی بگریزاز دهر چو عمر جاودانی بگریز
ای دل هر کس که بود از این سلسله رفتغافل منشین عمر تنک حوصله رفت
چون گردش سال به که تعجیل کنیماز میکدهها شراب تحصیل کنیم
آن می که به زور خویشتن مینازدبرقیست به قلب اهل دل میتازد
مجذوب که خاطر مکدر داردخونها در دل ز چرخ اخضر دارد
مجذوب اگر با تو کسی جنگ کندآن کن که خجالتش به صد رنگ کند
آن خواجه کی دی شیشه می داشت به دستامروز چو شیشه تا که افتاد شکست
بلبل چو تو راز دوری گل الم استخاموش اگر دمی نشینی ستم است
مجذوب تو را به سایه همدوشی بهیعنی که فتادگی و بیهوشی به
مجذوب تو اندیشه هستی نکندپیداست که شعله میل پستی نکند
مجذوب تو را بیسر و پا نتوان گفتسگ را به در تو بیوفا نتوان گفت
بیدوستیت به خضر تنگ است حیاتکافر هم گفت یا علی یافت نجات