دفتر شعر
۱۶۵ شعر در این دفتر
صفای باده روشن میکند آیینه دلهاالا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
ساقی بیار باده که افتادهایم ماافتادهایم و منتظر بادهایم ما
گه سوی کعبه گاه به دیر است رو مراشوق لقای دوست کشد کو به کو مرا
ساغر ز یمن پیرمغان زد پیاله رازد بر پیاله طاعت هفتاد ساله را
ساقی بده ز ساغر زرین شراب رادر دور مه به جلوه درآر آفتاب را
طومار عمر چند کنم سال و ماه راکو باده تا به عرش زنم بارگاه را
دلی به دام بلای تو مبتلاست مراچه مبتلای بلادل که خود بلاست مرا
خدا را تا به کی در سینه دارم درد پنهان رابه تنگ آمد دل آخر چاک خواهم زد گریبان را
به عشقت شد مرا راز دل از اشک نهان پیدامبادا راز کس یا رب چو من اندر جهان پیدا
دی آمدم به کوی تو دیدم رقیب رارشکم ز کف گرفت عنان شکیب را
این شهسوار کیست که آید به فر و زیبچندین هزار جان و دلش دست در رکیب
زهی ز تابش حسن تو مهر و مه در تابمثال روی تو چشم فلک ندیده به خواب
هر مشکلی که روی دهد مستی توان شکیببسیار مشکل است شکیب از رخ حبیب
کنون که فصل بهار است وصل یار طلببه وصل یار مراد خود از بهار طلب
دل که مایل به جفای تو نباشد دل نیستای دریغا ز جفایی که دلت مایل نیست
رهرو عشق مگر سالک آگاهی نیستور نه از دیر مغان تا به حرم راهی نیست
خادم میخانهام مرید خراباتخازن گنج نهان و سر سماوات
شورش عشق چو از زلف و رخ جانان استعشق میورزم اگر کفر و اگر ایمان است
ای دریغا که مرا عمر به افسانه گذشتصبح در فکر می و شام به میخانه گذشت
هر دم از تیر فلک زخم دلم تازهتر استتا چه بازم به سر از سر قضا و قدر است
امروز دیگرم سر سودای دیگر استسودای دیگرم دگر امروز در سر است
سحرم نظر که افتد به جمال نازنینتنظر از جهان ببندم به نظارهای چنینت
سلطان عشق را سر تخت و کلاه نیستکمتر گدای عشق کم از پادشاه نیست
جانا جهان و هر چه در او است فانی استجز زندگی عشق که او جاودانی است